تبليغاتX

http://raze-cheshm.com

عشق@دوستی@صداقت@مهربانی@شعر و ...
ما همه فانی و او پا بر جاست عشق را میگویم بی گمان عشق خداست

گر مُحرم عيدند همه کعبه ستايان


تو محُرم مي باش و مکن کعبه ستايي

مست...

 تبريک بر اهل ولا عيد ولايت امده
در موضع خم غدير شيرين حکايت امده

چشمان خصم مر تضي امروز نابينا شود
وحي خدا قول نبي اندر حمايت امده

گويد خدا در روز خم کامل نمودم دين خود
نعمت تمامي گشته و روز رضايت امده

گويد فراز منبري باب گرام فاطمه
مردم ز بعد من علي بهر امامت امده

يارب حبيبش دار تو هر کس که دارد حب او
خصم تو باشد ان کسي کو بي رضايت امده

امروز باشد شادي اولاد زهراي بتول
عيدي زمهدي کن طلب کو با عنايت امده

اي شافع روز جزا مولا علي مرتضي
اشفغ لنا نزد خدا وقت رعايت امده

خجسته عيد سعيد غدير خم ، عيد امامت و ولايت

بر دلدادگان مولا مبارک باد

 

عید...


اين سفر با هر سفر نزد پيمبر فرق داشت

با همه حج رفتنش اين حج اخر فرق داشت


زير بار ايتي‏ ، وحي از نفس افتاده بود

لحن گفتار خدا اين دفعه ديگر فرق داشت


صبحدم حق با نبي اتمام حجت كرده بود

ظهرگاه مصطفي در خم سراسر فرق داشت


هيچ كس احساس او را در غدير خم نداشت

حال پيغمبر به شكلي حيرت اور فرق داشت


پشت و روي سكه ي يك عده را انگار ديد

فعل انهايي كه با افكار در سر فرق داشت


زير رگبار نگاه ابرهاي تيره بخت

لهجه ي باراني خورشيد اخگر فرق داشت


گفت : من موسايم و هارون همراهم عليست

گرچه نزد سامريها اين برادر فرق داشت


گفت : هر كس را منم مولا ، علي مولاي اوست

حرفشان اين شد كه مقصود پيمبر فرق داشت

 

حلم و صبر و سکوتش ، در مدت بيست سال و اندي ، به خاطر مصالح کلي اسلام  و مسلمين ، در حالي که خار در چشم و استخوان در گلو داشت حقيقتي است دردناک و شگفت انگيز که تاريخ هرگز فراموش نخواهد کرد

مظلوم تاریخ... 


سر حلقه ديوانگان مولا اميرالمومنين

راز دل شيدا دلان مولا امير المومنين

خواهم که سر مستت کنم از ساغر مولا علي

هم نيست هم هستت کنم از ساغر مولا علي

شيدا شوي رسوا شوي سر مست و بي پروا شوي

مجنون در بستت کنم از ساغر مولا علي

تا غرق در مستي شوي فرمانده ي هستي شوي

يعني تهيدستت کنم از ساغر مولا علي

در بارگاه عزتش در کبرياي رفعتش

خوارت کنم پستت کنم از ساغر مولا علي

دل بر سر کويش دهي خاطر به گيسويش دهي

دلبند و پابستت کنم از ساغر مولا علي

علي عليه السلام در ان گردبادهاي اغراض و جهالت و در طوفان‌هاي کينه توزي از مطامع دنيوي ، ناشناخته بود و سخنان اتشين و مواعظ از دل برخاسته اش در دل هاي قسوت گرفته و سنگين ، کمتر اثري نداشت تا جايي که امام سر به بيابان مي‌نهاد و درد دل را تنها با خواص اصحابش در ميان مي‌گذاشت يا در سکوت عميق چاه درد تنهايي را باز مي‌گفت ، به واقع علي مظلوم تاريخ است


تا که سر زد از افق خورشيد تابان غدير
گرم شد دلهاي ما از عشق سوزان غدير

بلبل طبعم شده از يمن عيد عاشقان
با دو صد شور و نوا مست و غزلخوان غدير

سر خوش و مستيم چونان عاشقان حيدري
شکر الله گشته ايم از باده نوشان غدير

در دو عالم شيعه ي عشقيم و مست حيدريم
غوطه ور گشتيم در درياي جوشان غدير

عشق يعني رقص خون بر گرد عشق مرتضي
سر سپردن در مسير رهسپاران غدير

عشق يعني سوختن ، پرپر شدن ، پروانه وار
گرد شمع عاشقي با عشق تابان غدير

عشق يعني بي خود از خود گشتن و دلدادگي
بر علي مرتضي ان پير ميدان غدير

شد به امر خالق يکتا علي شاه ولا
گشته حجت بر همه پيغام يزدان غدير

بعد ختم المرسلين خورشيد تابان مصطفي
شد ولي شير خدا مهر فروزان غدير


در دو عالم عاشق شاه ولايت گشته ايم
اين سعادت شد نصيب از يمن احسان غدير

اتش عشق علي زد شعله ها بر سينه ها
مرحبا بر رهروان و بيقراران غدير

 واقعه غديرحادثه اى تاريخى نيست كه در كنار ديگر وقايع بدان نگريسته شود ، غدير تنها نام يك سرزمين نيست ، يك تفكر است ، نشانه و رمزى است كه از تداوم خط نبوت حكايت مى كند ، غدير نقطه تلاقى كاروان رسالت با طلايه داران امامت است

رمز غدیر...

ارى غدير يك سرزمين نيست ، چشمه اى است كه تا پايان هستى مى جوشد ، كوثرى است كه فنا بر نمى دارد ، افقى است بى كرانه و خورشيدى است عالمتاب

غدیر...


نامت اگر ادامه ي نام خدا نبود
بي شك چنين بلند و چنين دلربا نبود

مولاي من ! چگونه بگويم چگونه اي
حتي بدون عشق تو عالم بنا نبود

بگذار صادقانه بگويم كه تا هنوز
نامي به دلنشيني نام شما نبود

پروردگار نيمه شب و كيسه هاي نان
در كوفه بي تو روشني سفره ها نبود

بالايي انقدر كه چنين از تو گفته اند:
با تو كسي شبيه خدا هم صدا نبود

مانند تو خدايي من در جهان كسي
با نخل و چاه گريه و شب اشنا نبود

تو ان خداي مرد زميني كه گفته اند
روي زمين اگر تو نبودي خدا نبود


من غديرم !
برکه ارميده در دل صحرا ، اما جاري تا عمق تاريخ ، از اين کران تا ان کران و تا همه بيکران ها !

من غديرم !
چشمه جوشان عشق و ايمانم ، پيام اور ازادي انسانم

من غديرم !
طنين اواز حقيقت برکه اي از نور ، ناي سبزه زاران حيات

من غديرم !
سايه سار اميد رهايي بشر ، روح ماندگار معنا ، حديث حادثه اي والا

من غديرم !
يادگار يادها و تلاوت ارزشهاي تاريخ ، تداوم رسالت و توحيد ، بازتاب فريادهاي خورشيدي !

من غديرم !
مضربي از مهبط ادم و بهشت ، حاصل جمع عشق و ايمان و استقامت و ظفر

من غديرم !
سرشار از انديشه روشن تاريخ و صداي شادي اب در مهتاب

من غديرم !
دل مايه ابراهيم خليل ، در پي ريزي کعبه ايمان و فرا بردن پايه هاي اسلام ، تا عرش خداوندي و بارگاه کبريايي

من غديرم !
خطي از خدا تا امتداد همه تاريخ !

من غديرم !
سرشار از برکت نوحه هاي نوح و مددکار رهايي کشتي او ، در تلاطم طوفان !

من غديرم !
عرصه و ابشخور اهوان رميده ، اهواني که به عزم رهايش ، وادي به وادي به شوق مي پويند و بيابان تجلي  و نور و طور را ، مي جويند

من غديرم !
فرزند سعي ساره و هجر هاجر و زمزمه ي زمزم !

من غديرم !
پاره اي از نيل که موسائيان ، به نشاط فرو رفتن در رحمت و برکت پروردگار ، در ان گام نهادند و به سلامت و ميمنت و برکت ، از ان فراز امدند

من غديرم !
جان بخش دلها ، همچون دم عيساي مسيح ، و متبرک از زهد زکرياي پيامبر

من غديرم !
ياد ايه ميثاق و کمال ، برکه اي فزونتر از دريا ، مشعل جاودان سوز مبارک

من غديرم !
معبد همه ديدگان نافذ حق بين ، و رستنگاه برگ و گل و باد و افتاب

من غديرم !
نظرگاه شبان وادي ايمن  قبله گاه و راهنماي خضر نبي !

من غديرم !
کرامت دستان سبز تاريخ ، سنگ نشان همه دلدادگان دريا دل !

من غديرم !
تبلور متن متيني از راهبري همه رهروان حق جوي عدالت مدار ايمان پناه

من غديرم !
پايگاه عرفان خوشه هاي پر ثمر ايثار و عشق و تجلي و ارمان و جايگاه فرود فرشتگان و فرشته سانان و سبکباران

من غديرم !
تداوم رسالت گل سرخ ، در باغستان توحيد

من غديرم !
استمرار روزهاي افتابين و شبهاي ماهتابي

من غديرم !
بهاي هر چه ، بهارانست ، طراوت قطره قطره اي که ، از باران است... !

قبله دل...


برکوفه و خاک علي ، اى باد صبح ، ار بگذرى
انجا به حق دوستى کز دوستان ياد اورى

خوش تحفه اى زان اب و گل ، بوسيده ، بردارى به دل
تا زان هواى معتدل پيش هواداران برى

با او بگويي : کاي ولي ، وى سر احسان و يلى
زان کيمياى مقبلى درده ، که جان مي پرورى

اى قبله روح و جسد ، وى بيشه دين را اسد
ذات تو خالى از حسد ، نفس تو از تهمت برى

کافى کف کوفى وطن ، صافى دل صوفى بدن
هم  بوالوفا ،هم  بوالحسن ، هم مرتضي ، هم حيدرى

هستى نبى را ابن عم ، از روى معنى لحم و دم
زان گونه بودى لاجرم ، زين گونه دارى سرورى

کفر از کفت شد کاسته ، دين از تو شد اراسته
از زير دستت خاسته ، صد چون جنيد و چون سرى

بوذر وکيل خرج تو ، سلمان رسيل درج  تو
گردون چه داند ارج تو؟ تو افتاب خاورى

بر پايه علم تو کس ، زين ها ندارد دسترس
مهدى تو خواهى بود و بس ، گر مهد اين پيغمبرى

هم کوه حلمش را  کمر ، هم  چرخ  خلقش را قمر
هم  شاخ شرعش را  ثمر ، هم شهر علمش را درى

علم  از تو گشت اندوخته ، شرع از تو گشت افروخته
از ذوالفقارت سوخته ، ايين کفر و کافرى

ياسين ز نامت ايتي ، طاها ز علمت رايتى
کشف تو از مه غايتي ، برداشت مهر دخترى

شمعى و ماهت هم  نفس ، پيشى نگيرد بر تو کس
هر چند شمع  از پيش و پس ، فارغ بود ، چون بنگرى

هم تيغ داري ، هم علـم ، هم علم  داري ، هم حکم
هم زهد دارى هم کرم ، ديگر چه باشد مهتري؟

از مهر در هر منزلي ، مهرى نهادى بر دلى
همچون سليمان ولي ، ديوت نبرد انگشترى

خط  ترا نقاش چين ، ماليده بر چشم و جبين
کلک تو از روى زمين ، گم  کرده  نقش ازرى

راى تو دشمن مال را ، رويت مبارک فال را
نهج تو اهل حال را ، کرد از بلاغت ياورى

 

نقطه ي تشعشعها ! خال روي بسم الله
از تو مي شود روشن جاده هاي مهر و ماه

از تو شورشي در اب ، از تو خيزشي در خاك
تو چه گفته اي با نخل ؟ تو چه گفته اي با ماه ؟

در گريز اب و خاک ، لنگ مانده بود عالم
باد لطف تو پيچيد ، اتش تو شد همراه

در لطافت خلقت ، ما فقط تو را ديديم
چشم ما كه عين توست ، مي شود مگر گمراه؟

در شب فراموشي خويش و خاك و خاموشي
تا كه دست ما گيري ، چشم ما تو را در راه


در ساعتي شگفت ، مکعب شکست و بعد
مردي به جاي قبله ي مردم نشست و بعد

رکعـت شـد و نمـاز شد و حمـد و سوره شد
امـد طلسم مسجـديـان را شکــست و بعد

با يک نــفر شبيه خـودش گشـت روبرو
خود را گرفت ثانيه اي روي دست و بعد

ايات نوبري ز درخت انار چيـد
و خواند از تشهدش : از بود و هست و بعد

مثلِ مَثل شد و به زبان همه شکفت
از راه حلق در ته دل ريشه بست و بعد

چون روح در نسوج گياهان حلول کرد
يک خوشه خورد از خودش و کرد مست و بعد

مقداري از ترشح او را زمين چشيد
قيمت گرفت خاک اراضي پست و بعد

ما را ببخش ما که گناهي نداشتيم
او خواست اهل باديه را بت پرست و بعد

هر سال گفت تا که بگويند شاعران :
در ساعتي شگفت مکعب شکست وبعد...


جلوه ‏گر شد بار ديگر طور سينا در غدير
ريخت از خم ولايت مى به مينا در غدير

رودها با يكدگر پيوست كم‏كم سيل شد
موج مى‏زد سيل مردم مثل دريا در غدير

هديه جبريل بود اليوم اكملت لكم
وحى امد در مبارك باد مولى درغدير

با وجود فيض اتممت عليكم نعمتى
از نزول وحى غوغا بود غوغا در غدير

بر سر دست نبى هر كس على را ديد گفت‏
افتاب و ماه زيبا بود زيبا در غدير

بر لبش گل واژه  من كنت مولا تا نشست‏
گلبن پاك ولايت شد شكوفا در غدير

بركه خورشيد در تاريخ نامى اشناست‏
شيعه جوشيده ‏ست از ان تاريخ انجا در غدير

گرچه در ان لحظه شيرين كسى باور نداشت‏
مى‏توان انكار دريا كرد حتى در غدير

باغبان وحى مى‏دانست از روز نخست‏
عمر كوتاهى ‏ست در لبخند گل ها در غدير

ديده‏ها در حسرت يك قطره از ان چشمه ماند
اين زلال معرفت خشكيد ايا در غدير؟

دل درون سينه‏ها در تاب و تب بود اى دريغ‏
كس نمى‏داند چه حالى داشت زهرا در غدير

اهل...

غدير نه اغاز بود و نه انجام ، اما هر انجامي را اغاز است و هر اغازي را سر انجام ، اگر فضيلتي هست سر در خم او دارد

همه سال غدير را جشن مي گيريم شادي هاي او را پاي مي کوبيم و دست مي افشانيم از ما که جز غم ميراث نمي گذاريم ، ما باز ماندگان نسلي هستيم که از حج جز خبري از بقيع و پيامي از غدير نمي اورند ، شگفتا که از انان صفا را پرسيديم سعي غدير را گفتند ، از کعبه خبر خواستيم محله بني هاشم را نشاني دادند ، زمزم را پرس و جو کرديم نسيم فرات را تغزل کردند ، چاووش خوانديم نوحه سر دادند ، ريگهاي مشعر و منا را سوغات خواستيم غبار بيت الحزان در کام ريختند ، از حج که باز مي گشتند حاجي نمي شدند غديري بودند

غدير فاصله راهي است که ادم تا بهشت تسليم پيمود و ابراهيم تا گلستان يقين ، و نوح تا جودي امن ، و موسي تا زمين موعود ، و عيسي تا اسمان چهارم و محمد تا بيت معمور ، پايانه کارواني است که از ميان اب نيل و اتش نمرود گذشته است و سالار ان بر عصاي موسي تکيه کرده است و داود نغمه خوان شتران اوست

اينجا غدير است ان سو سقيفه و ان سوتر ...
انذار عشيره در غدير هم تنها ماند
 
غدير شناسنامه مردي است که راه هاي اسمان را مي دانست و چاه هاي مدينه را مي شناخت ، خانه او دري به بيت الاحزان داشت ، فرزندانش در بقيع باليدند و همان جا سر بر تيره خاک گذاشتند ، کوفه را به نام خود اراست اما ياد او در نجف ارميد ، زخم سقيفه را تا جمل مدارا کرد ، در صفين ناله برداشت و در نهروان جاي ان زخم را از دل به فرق سر برد

غدير غمنامه وحي است ، رويارويي لطف با قهر : از اسمان لطف مي باريد و زمينيان قهر مي پراکندند انجا شرري کمر شعله بست ، اما بس انگشت خيانت که بر او فرود امد و روزي چند ، غدير خموشانه گريست ، گريست و گريست تا انکه عاشورا سر بر اورد و به تسليت او امد

غدير تفسير بدر و احد و شان نزول صفين و نهروان است ، بدر عدالت مي خواست ، احد شجاعت را ارزو مي کرد ، خيبر تماشاي صداقت را تقاضا داشت ، و غدير آمين ان همه دعا و ثنا بود ، اما انان که عدالت را و صداقت را و کرامت و نجابت را اجابت نمي خواستند به يک تير چند نشانه رفتند و غدير را همان جا که زاد از پاي در اوردند

اي غدير ! تو را خواندم و علي را خواستم که تو بهين بهانه اي ، بهانه دل براي گريز از نامبرد معشوقي ، هر گاه نام تو مي ايد ياد او همه چيز را بر هم مي زند که تو اغشته ترين نام و اميخته ترين جاي با نام و ياد اويي !

غدير ، فرياد مرا بشنو و با ان جان جانان بگو که روزگار درازي است که بر کوير زندگاني ما قطره اي نباريده ، باران رحمتت را دريغ مدار !

قرنهاست که ارزومند لحظه اي از روزهايي هستيم که دارالحکومه تو حجله بخت انها بود و با لب و دهان تو زيبايي را معاشقه مي کردند ، ان روزهاي خوب شبها را به استقبال نمي رفتند تا لختي بيشتر کنار تو باشند

اي غدير ! بر تنهايي ما رحم اورده اي ؟ يا خود از گوشه نشيني به تعب افتاده اي ؟ گل مي افشانيم و مي در ساغر مي اندازيم ، باشد که با ما همراه تر شوي که پيشتر بودي و بنياد غم را سست تر از ان خواهي که جان ما را بفرسايد و تولدت را شادماني کردن نتوانيم

غدير ! تو را تهنيت بگويم يا خويش را ؟ تو را که خويش را بر نام او زدي يا خود را که نسب از او برديم و حسب بدو باختيم و به همين جرم نا بخشودني زير باران ظلم و ناجوانمردي هر روز روح مي فرساييم

اي ان خم که از تو باده ها مست اند  ! ديروز تو را در گوش ما زمزمه کردند ! امروز جشنت را ميگيريم و فردا سند علي خواهان هنگام پرس و جوي فرشتگان در دادگاه محشري

اي خرم از روي تو گلزار عمر ! چه درياها که از تو گسترده اند ، چه رودخانه ها که از تو جاري اند و چه عشقهاي سوزان که شرمندگي از تو را تا ان سوي وصال پاس خواهند داشت

اي خداي غدير ! ما را که هوا خواه دولت اين روز بزرگيم قطره اي از زلال او بنوشان...

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آذر1387ساعت 23:4  توسط علی گدا | 

دوباره خادم ميخانه  بر اذان رو کرد

پياله پر شد و مِي را به سوي سجده کشاند !

 ???

تو براي اقامه ي نماز صبح به مسجد مي ايي..

يکي در خواب است .. بيدارش مي کني براي نماز !

بر نماز مي ايستي...

به سجده مي روي و همان يکي ، رستگارت مي کند !

جاذب...


عبد عشقم ، دم ز ساقي مي زنم ديوانه وار

لافتي الا علي لاسيف الا ذوالفقار

جانم علی..


در ازل کاين جلوه در خاک و گل ادم نبود

مهر رخسار علي را از تجلي کم نبود

از لب لعلش دمي در طينت ادم دميد

گر نبود ان دم نشان از هستي ادم نبود

عاشقان را با رخ و زلفش عجائب عالمي

بود کاندر وي خبر از ادم و عالم نبود

جام مي بر نام او مي زد دم از دور وصال

بزم عشرت را که در ان بزم نام از جم نبود

بزم خاصان بود و با لعل لب ميگون يار

جز لب پيمانه و ساغر لبي همدم نبود

دم زدي از راز عشقش حضرت خاتم اگر

مهر خاموشي از اين لب بر لب خاتم نبود

در کتابت نام او را اسم اعظم کرده اند

زانکه حق را نامي از نام علي اعظم نبود

گر نبودي اين کرامت فيض ان صاحب کرم

نقش اين خط لفظ کرمنا بني ادم نبود

هست ..نیست؟

 
گويند علي  را که خدا بود ، نبود

گويند که از خدا جدا بود ، نبود

من در عجبم ميان اين بود و نبود

اين بود چه بودي است که هم بود و نبود !!!!!

+ نوشته شده در  جمعه 1 آذر1387ساعت 18:22  توسط علی گدا | 

سجده بر ان خدا كه نبينم نمي‌كنم

جانها فداي ان لب دربار يا علي

 خدا...

اي به سر زلف تو سوداي من

وز غم هجران تو غوغاي من

لعل لبت شهد مصفاي من

عشق تو بگرفت سراپاي من

من شده تو ، امده بر جاي من

گرچه بسي رنج غمت برده‌ام

جام پياپي ز بلا خورده‌ام

سوخته‌ جانم اگر افسرده‌ام

زنده‌ دلم گر چه زغم مرده‌ام

چون لب تو هست مسيحاي من

گنج منم ، باني مخزن تويي

سيم منم حاجب معدن تويي

دانه منم  صاحب خرمن تويي

هيكل من چيست اگر من تويي؟

گر تو مني ، چيست هيولاي من؟

من شدم از مهر تو چون ذره پست

وز قدح باده‌ي عشق تو مست

تا به سر زلف تو داديم دست

تا تو مني ، من شده‌ام خودپرست

سجده‌ گه من شده اعضاي من

دل اگر از توست ، چرا خون كني؟

ور ز تو نبود ز چه مجنون كني؟

دمبدم اين سوز دل افزون كني

تا خوديم را همه بيرون كني

جاي كني در دل شيداي من

اتش عشقت چو برافروخت دود

سوخت مرا مايه‌ي هر هست و بود

كفر و مسلمانيم از دل زدود

تا به خم ابروت ارم سجود

فرق نه از كعبه كليساي من

كلك ازل تا كه ورق زد رقم

گشت هم‌ اغوش چو لوح و قلم

نامده خلقي به وجود از عدم

بر تن ادم چو دميدند دم

مهر تو بود در دل شيداي من

دست قضا چون گل ادم سرشت

مهر تو در مزرعه‌ي سينه كشت

عشق تو گرديد مرا سرنوشت

فارغم اكنون ز جحيم و بهشت

نيست به غير از تو تمناي من

باقي‌ام از ياد خود و فاني‌ام

جرعه‌كش باده‌ي رباني‌ام

سوخته‌ي وادي حيراني‌ام

سالك صحراني پريشاني‌ام

تا چه رسد بر دل رسواي من

بر در دل تا ارني‌گو شدم

جلوه‌ كنان بر سر ان كو شدم

هر طرفي گرم هياهو شدم

او همگي من شد و من او شدم

من دل و او گشت دلاراي من

كعبه‌ي من خاك سر كوي تو

مشعله‌ افروز جهان روي تو

سلسله‌ي جان خم گيسوي تو

قبله‌ي دل طاق دو ابروي تو

زلف تو در دير، چليپاي من

شيفته‌ي حضرت اعلي‌ستم

عاشق ديدار دل‌ اراستم

راهرو وادي سوداستم

از همه بگذشته تو را خواستم

پر شده از عشق تو اعضاي من

تا كي و كي پند نيوشي كنم؟

چند نهان بلبله‌‌ نوشي كنم؟

چند ز هجر تو خموشي كنم

پيش كسان زهد فروشي كنم

تا كه شود راغب كالاي من

خرقه و سجاده به دور افكنم

باده به ميناي بلور افكنم

شعشعه در وادي طور افكنم

بام و در از عشق به شور افكنم

بر در ميخانه بود جاي من

عشق ، علم كوفت به ويرانه‌ام

داد صلا بر در جانانه‌ام

باده‌ي حق ريخت به پيمانه‌ام

از خود و عالم همه بيگانه‌ام

حق طلبد همت والاي من

ساقي ميخانه‌ي بزم الست

ريخت به هر جام چو صهبا ز دست

ذره‌ صفت شد همه ذرات پست

باده ز ما مست شد و گشت هست

از اثر نشئه‌ي صهباي من

عشق به هر لحظه ندا مي‌كند

بر همه موجود صدا مي‌كند

هر كه هواي ره ما مي‌كند

گر حذر از موج بلا مي‌كند

پا ننهد بر لب درياي من

هندي نوبت ‌زن بام توام

طاير سرگشته به دام توام

مرغ شباويز به دام توام

محو ز خود ، زنده به نام توام

گشته ز من درد من و ماي من

 نشانه...

اي بي‌نشانه‌اي كه خدا را نشانه‌اي
هر جا نشان توست ، ولي بي‌نشانه‌اي
تصوير شاعرانه‌اي در خود گريستن
راز بلند سوختن عارفانه‌اي


شب امد دوباره كه سو سو زند ، هر ستاره به دامان شبها
دو چشمم كمي فرصت گريه داره
تو اي شب كه مثل خود من غريبي و تنها تريني
دلت را گرفته سياهي خموشي و عشق افريني

شب...

 
نمي‏دانم چه سري است در شب كه اينگونه عالم و ادم را دگرگون مي‏كند و خواب را از چشمان منتظر عشق مي‏دزدد ، تو گويي همه هستي با شب پيوندي نهاني دارد، پيوندي كه دلشدگان عاشق تجلي‏اش را مي‏يابند و نجوايش را مي‏شنوند و علي كه هم عشق است و هم عاشق ، معناي شب را بهتر از هر كس مي‏شناسد ، شب محرم علي است ، شب همدرد علي است ، شب صبوري علي است ، و دوستان
علي ، نقش او را در اينه شب به روشني روز مي‏نگرند

راز شب...


نيمه شبهاي علي اكنده است
از مناجات و دعا و زمزمه
اسمان خانه‏اش باراني است
هر سحر از غصه‏هاي فاطمه


شب كه گل افتاب
در چمن اسمان
خواب بود
مرد ستاره به دوش
رهگذر كوچه مهتاب بود


دوباره كوچه‏هاي شب
و التهاب اسمان
دوباره زخم شانه‏ها
و بقچه بزرگ نان


منتظر ماندم من ان شب ، پشت در
تا بيايي اخم من را وا كني
باز هم مانند هر شب سفره را
تو پر از نان و پر از خرما كني
منتظر ماندم بيايي پيش من
تا كه بنشينم كنارت شادمان
مثل بابايم بخنداني مرا
تا بخندد ماه هم در اسمان


ببين ! ماهي به زير اب رفته
ز بس كه گريه كرده ، خواب رفته
گرفته پيش چشم ماه را ابر
ببين از شهر شب ، مهتاب رفته
صداي گريه مي‏ايد ز هر سو
بهاري بود و رفت از اين جهان او
همه با بغض مي‏گويند امشب :
علي كو ، واي علي كو ، واي علي كو

+ نوشته شده در  جمعه 24 آبان1387ساعت 3:4  توسط علی گدا | 

 ديشب تمام پيرهنش را گريست نخل

اين طور عاشقانه عزادار كيست نخل؟

ديشب تمام پيرهنش ، برگ‏هاش را

انقدر گريه كرده كه انگار نيست نخل

امشب على نيامده با اه ، سمت چاه

ديگر براى ديدن بغضش نايست نخل !

ديگر براى امدنش منتظر نباش

شب‏هاى كوفه تا به ابد بى‏على ست نخل !

امشب سكوت مانده به جاى صداى او

با من بگو سكوت به معناى چيست نخل؟

تنها سكوت كرد و جواب مرا نداد

جاى جواب ، باز دوباره گريست نخل

نخل... 

کاش امشب باز باران ميگرفت

گريه ام راه نيستان ميگرفت

ماه کو تا بشنود درد مرا

چاه کو ان شاهد درد اشنا

اي علي سنگ صبور فاطمه

وارث قلب غيور فاطمه

چشمهايت اي طلوع دلنواز

تا ابد اي کاش مي تابيد باز

تا به کي بايد ز هجرانت سرود

شعر در وصف شهيدانت سرود

شيعيان من داغدار حيدرم

داغدار ان بهار پرپرم

بي علي ماييم و اندوهي مدام

روبروي ماست راهي ناتمام

بي علي دنيا ندارد اعتبار

واي بر ما واي بر اين روزگار

 ماه...


در ظلمت تنها شدنت ماه نبوده است

همپاى تو مهتاب شبانگاه نبوده است

اى ماه به ارامى از اين شمر گذشته !

جز شب ، كسى از راز تو اگاه نبوده است

اغوش كوير از دل درياى تو خالى است

انگار كسى تشنه‏تر از چاه نبوده است

انگار كه در سينه تاريخ به جز تو

ديوار دلى اين همه كوتاه نبوده است

ايينه‏تر از ابى و زنگاردلان هم

ديدند كه بر اينه ات اه نبوده است

ديدند كه تنهايى و حتى به خداوند

تشبيه تو و فاطمه بى‏راه نبوده است

چاه... 


چندى است تا با چاه ، خلوت مى‏كند مولا

از دردهاى خويش صحبت مى‏كند مولا

چندى است مولا مانده است و كوه غم‏هايش

شب‏هاى نخلستان و اهنگ قدم‏هايش

چندى است مولا همزبانى را نمى‏يابد

او شانه‏هاى مهربانى را نمى‏يابد

ديگر چرا بانگ سلام از در نمى‏ايد

ديگر به يارى مالك اشتر نمى‏ايد

كوفه است و خنجر در غلاف كينه پنهان است

شام است و بازار مسلمانى فروشان است

جايى كه هر جامى بگيرى سركه مى‏بينى

دريا دلى محبوس در يك بركه مى‏بينى

پيمان‏شكن‏ها فاتحان روز ميدانند

اوردگاه است و فقط منزل نشينانند

جايى كه ايمان در صف «الحكم للهى» است

نقل حديث بيشتر معيار اگاهى است

مولا اسير كوفه نامهربانى‏هاست

تنها صداى شهر ، «عرّ» نهروانى‏هاست

هر صبح در چشمانشان رنگ دغل دارند

هر شام يك بار دگر عزم جمل دارند

يك روز روى نيزه‏ها قران مى‏ اويزند

يك روز بر پيراهن عثمان مي اويزند

هر بار با يك شيوه او را خون به دل كردند

ابى كه امد از حرا در كوفه گل كردند

در كوفه چيزى از غدير خم نمى‏دانند

در كوفه تنها مرهم مولا يتيمانند

مولا شب اخر به پا مى‏خيزد از بستر

داد از شب اخر شب اخر شب اخر

مولا به راه افتاده نان اورده برخيزيد

قصد وداع با يتيمان كرده برخيزيد

اين اخرين شبگرد بيدار است مي ايد

نان اور امشب اخرين بار است مي ايد

در كوچه‏ها شمشيرهاى كين كمين كردند

تا بوده نامردان به مردان اين چنين كردند

اين كوچه‏ها مهتاب بارانند با مولا

ارامش ما قبل طوفانند با مولا

از حمد تا والناس را مرغان شبخوان هم

در چارده تحرير مى‏خوانند با مولا

انا اليه راجعون مى‏جوشد از هر سو

ايات رحمت رو به پايانند با مولا

اين قوم خواب الوده غير از نارفيقى‏ها

رفتار و كردارى نمى‏دانند با مولا

مسحور قران‏هاى روى نيزه‏ها هستند

پيراهن خونين عثمانند با مولا

شرح غدير و شام هجرت يادشان رفته است

هر چه محمد نهى كرد ، انند با مولا

در چلچراغ شام نه ، در شمع بيت المال

انصاف و داد و عدل تابانند با مولا

حالا كه دارد مى‏رود مسجد ملايك هم

فزت و رب الكعبه مى‏خوانند با مولا

مولا شب اخر به پا مى‏خيزد از بستر

داد از شب اخر شب اخر شب اخر

فرمود تا بر سفره ظرف شير نگذارند

مولا سحر مهمانى رنگين‏ترى دارند

مولاى من فرقِ به خون اغشته مى‏خواهد

شمشير با زهر جنون اغشته مى‏خواهد

مولايم از زخم حسد خوردن نمى‏ترسد

مولاى من از اين چنين مردن نمى‏ترسد

مى‏ايستد چون كوه و مى‏گيرد وضو مولا

داده است مردى را «به مولا!» ابرو مولا

از او در و ديوار خواهش كرد اما رفت

در جامه‏اش «در» چنگ زد برگرد اما رفت

تو مى‏روى و بر نمى‏گردى خدا يارت!

اشك ملايك را در اوردى خدا يارت

از روزهاى عيد زيباتر سراپايش

از لحظه‏هاى جنگ محكم‏تر قدم‏هايش

دارد در و ديوار مى‏گريد براى او

در صحن مسجد بانگ مى‏گيرد صداى او

برخيز بعد از اين نمك گير توام اى مرد

بيدار شو مشتاق شمشير توام اى مرد

لرزيد اركان زمين : تكبيره‏الاحرام

الله اكبر... اخرين تكبيره‏الاحرام

او را به سوى خويش خواند و كشته خود كرد

خون خدا محراب را اغشته خود كرد

+ نوشته شده در  جمعه 17 آبان1387ساعت 22:22  توسط علی گدا | 

يا علي  رنج و غمم کرده اسير

دست اين خسته و درمانده بگير

يا علي  مانده ز ره را درياب

زائري تشنه ام و راه سراب

ره رهي تيره و بس باريک است

راه ظلماني و بس تاريک است

عمر من بسته به مويي چه کنم

گر مرا ترک بگويي چه کنم

اندرين ورطه شود عمر تبه

يا علي  ديده دل مانده به ره

گو مرا تا چه کند اين گمراه

خسته از رنج ره و بار گناه

به کجا روي نهم زين محنت

معصيت کارم و بارم ذلت

بار من سخت و همي سنگين است

لوحه بندگيم ننگين است

ز خطايي که نمودم خجلم

من زمين خورده و مغلوب دلم

نقد جان کرده ام از قافله دور

چون جوان بودم و سرمست غرور

حال با جواني و اين راه دراز

چه کنم راه نشيب است و فراز

مقصدم دور و خطر در نيش است

صخره و کوه و کمر در پيش است

يا علي  پاي هوس خورده به سنگ

قفس سينه ام از غم شده تنگ

خواهم از بند نجاتم بدهي

تشنه ام اب حياتم بدهي

من گدايم تو که شاه نجفي

کان تو کم نشود با صدفي

اب درياي تو گوهر خيز است

بحر الطاف و کرم لبريز است

گر منم خار و خسي بي مقدار

توبه درگاه خدايي مختار

به غم و ناله زهرا سوگند

به سرشک رخ ليلا سوگند

شافع روز جزا باش که دل

نشود نزد خداوند خجل

شرم از خبط و گنه گر هوس است

يا علي  شرم ز روي تو بس است

چشم دل...


سالها در جستجوي حضرت عشقيم ، عشق

باديه پيماي کوي حضرت عشقيم ، عشق

دست از جان شسته و پا از کمند گيسوان

عاشق تاري ز موي حضرت عشقيم ، عشق

ديده بر بستم اگر از عارض نيکوي دوست

عاشق خلق نکوي حضرت عشقيم ، عشق

جلوة رخسار وي  برد از کف ما اختيار

گر که عمري روبروي حضرت عشقيم ، عشق

حسرت گفت و شنودي بر لب ما نيست نيست

تا خموش از گفتگوي حضرت عشقيم ، عشق

ساقيا بشکن سبوهاي سفالين را که ما

مست از جام و سبوي حضرت عشقيم ، عشق

ارزو بگذار و ما را رها کن ساقيا

تا که ما در ارزوي حضرت عشقيم ، عشق

 

دو..چهار...

دچار تا نشوى ، عشق را نمى فهمى
تو هيچ از من و اين ماجرا نمى فهمى
رفيق ، نسبت من مى رسد به مجنون اه..!
و عشق سهم من است و شما نمى فهمى
بدون ان كه بفهمم شدم دچار عشق
تو خنده مى كنى اما ، مرا نمى فهمى!
خيال مى كنى ايا كه من پشيمانم
خيال مى كنى ايا ، و يا نمى فهمى !
منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
خيال توبه ندارم ، چرا نمى فهمى
ز عشق گفتم و ها.. حاضرم به تكرارش
بگو كه حرف مرا تا كجا نمى فهمى
و حرف اخر من : عشق اختيارى نيست
دچار تا نشوى ، عشق را نمى فهمى

+ نوشته شده در  جمعه 10 آبان1387ساعت 23:5  توسط علی گدا | 

عشق بيماريست بيماری فوق جنون
هر که گويد يا علی بر او سرايت مي کند

یا علی..


من يک تب عاشقانه ام ، يا مولا

بی تاب ترين بهانه ام ، يا مولا

تو ان غزل سروده بارانی

در ابری شاعرانه ام ، يا مولا

من مثل صدای خستگی دلتنگم

يک خواهش عاجزانه ام ، يا مولا

می خواست مدد ز نام تو ای گل سرخ

شب کرده ترين جوانه ام ، يا مولا

حالی ست شقايقی که در فصل دعا

می سوخت تمام خانه ام ، يا مولا

شبگرد سکوت يا علی گويان بود

در خلوت عاشقانه ام ، يا مولا

ديدم که تو بارانی و  سبز امده ای

با دست زدی به شانه ام ، يا مولا

گفتی دل تب دار بيا همراهم

گفتم که خجل روانه ام ، يا مولا

ذکر تو تلاوتی از سوره عشق

محتاج تب شبانه ام ، يا مولا

تو سبز ترين بارش يک الهامی

در ناب ترين ترانه ام ، يا مولا

سوره عشق...

در حريم کعبه محرم بر طواف کوي تو

من به گرد کعبه مي گردم به ياد روي تو

ما و دل اي مهدي دين بر نماز استاده ايم

من به پيش کعبه ، دل در قبله ي ابروي تو

از پي تقصير جان دارم که قرباني کنم

موقع احرام اگر چشمم فتد بر روي تو

بهانه...

يارب ز تو دلنواز شد اوازم
بی ياد تو سوزی نبود در سازم

با پنجه عارفانه و زخمه عشق
از اتش هجر نغمه ای می سازم

اي عشق همه بهانه از توست
من خامشم اين ترانه از توست

اين بانگ بلــــند صبــحـــگاهي
وين زمـــــزمه شبانه از توست

مـن انـدوه خـــويش را نـدانـــم
اين گـريهء بي بهانه از توست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 20:58  توسط علی گدا | 

تو تموم زندگيم فقط تويي که يارمی
توي تاريکی قبر من مي‌دونم غمخوارمی
از دل دريايی‌ات به سينه‌ام صدف بده
جواز مدينه و کربلا و نجف بده

هم...


مهر تو حاصلم شده ، همسفر دلم شده 
ای حرمت نياز من ، عشق تو قاتلم شده
يار دل ارای منی ، امروز و فردای منی 
در دل تنهايی دل ، نغمه و اواي منی
سينه‌ء من مکان عشق ، جان به فدای جان عشق 
هوش و هوس ز سر برد ، ابروی چون کمان عشق
روح نماز من تويی ، قبله‌ء راز من تويی 
رهر و راه تو منم ، مهر جواز من تويی
درد و دوای من تويی ، شور و نوای من تويی 
لحظه‌ء راز اين دلم ، قبله‌ نمای من تويی

دریا دل..


يک قبله دارند عاشقان انهم علی المرتضاست

يک شمع دارند عارفان انهم علی المرتضاست

يک جلوه دارد اين جهان انهم علی المرتضاست

يک روح دارد شيعيان انهم علی المرتضاست

يک راه دارد رهروان انهم علی المرتضاست

يک نابغه دارد زمان انهم علی المرتضاست

قدسی شجر نيکو ثمر ، والا گهر صاحب نظر

فرخنده فر بهجت اثر ، احمد سير قرص قمر

هم دادور هم داد گر ، قدرت قدر فخر بشر

هم نامور هم تاجور ، هم صاحب تيغ دو سر

بر خرمن هر خيره سر ، ريزد ز تيغ خود شرر

يک يل فقط دارد يلان انهم علی المرتضاست

شمس الضحی بدر الدجی ، مير هدی نور خدا

هم مقتدا هم رهنما ، هم ابتدا هم انتها

هم دلربا هم دلگشا ، خيبر گشا مشکل گشا

هم بی ريا هم با صفا ، هم با حيا هم با وفا

هم کيميا رمز دوا ، سر شفا راز بقا

يک راز دارد قدسيان انهم علی المرتضاست

هم با حسب هم با نسب ، هم بوالعجب کنز ادب

هم منتخب هم منتصب ، هم منتجب محبوب رب

دور از طرب در تاب و تب ، صدها دعا در زير لب

فيض رجب فخر عرب ، با ذکر رب هر نيمه شب

بهر يتيمان عرب ، او می برد نان رطب

يک يار دارد بيکسان انهم علی المرتضاست

لشکر ازو سنگر ازو ، خيبر ازو کشور ازو

محشر ازو کيفر ازو ، باور ازو داور ازو

زمزم ازو تسنيم ازو ، کوثر ازو ساغر ازو

مسجد ازو محراب ازو ، طاعت ازو منبر ازو

بوي خوش گلزارها ، مجمر ازو عنبر ازو

يک تاج گل دارد شهان انهم علی المرتضاست

بی مثل در روی زمين ، پيرايه عرش برين

شاگرد ختم المرسلين ، استاد بر روح الامين

بنت اسد را نازنين ، ناز افرين راز افرين

عزمش متين و اهنين ، حصن حصين يعسوب دين

شد قبله اهل يقين ، مولا اميرالمومنين

يک مير دارد مومنان انهم علی المرتضاست

سير الی الله راه او ، روشن دل اگاه او

قران کتاب الله او ، ايمان تجلی گاه او

خندق نمايشگاه او ، بنگر به عز و جاه او

کعبه ولادتگاه او ، مسجد شهادتگاه او

عشاق خاطرخواه او ، شاگرد دانشگاه او

يک پير دارد ملک جان انهم علی المرتضاست

او قاسم النار است و بس ، حق را طرفدار است و بس

او محرم يار است و بس ، اگه ز اسرار است و بس

تنها علمدار است و بس ، سالار و بردار است و بس

او خصم اشرار است و بس ، او مرد پيکار است و بس

مظلوم ادوار است و بس ، محروم اعصار است و بس

يک سرو دارد بوستان انهم علی المرتضاست

نام علی پيرايه ام ، حب علی سرمايه ام

من تاجری بی مايه ام ، با عرشيان هم پايه ام

ای خاکيان افلاکيان ، من با علی همسايه ام

خوشزاد دارد يک نشان انهم علی المرتضاست

+ نوشته شده در  جمعه 26 مهر1387ساعت 23:23  توسط علی گدا | 

ما دلتنگ تو و تو دلتنگ يار

ما دست بدامان تو و تو دست بدامان يار

نازم بخدا که توئي ان عاشق

ما حاجت به تو و تو حاجت به يار

شکسته...

شنيده مي شود از اسمان صدايي كه

كشيده شعر مرا باز هم به جايي كه

نبود هيچ كسي جز خدا ، خدايي كه

نوشت نام تو را ، نام اشنايي كه

پس از نوشتن ان اسمان تبسم كرد

و از شنيدنش افلاك دست و پا گم كرد

نوشت فاطمه ، شاعر زبانش الكن شد

نوشت فاطمه هفت اسمان مزين شد

نوشت فاطمه تكليف نور روشن شد

دليل خلق زمين و زمان معين شد

نوشت فاطمه يعني خدا غزل گفته است

غزل قصيدهء نابي که در ازل گفته است

نوشت فاطمه تعريف ديگري دارد

ز درك خاك مقام فراتري دارد

خوشا به حال پيمبر چه مادري دارد

درون خانه بهشت معطري دارد

پدر هميشه كنارت حضور گرمي داشت

براي وصف تو از عرش واژه بر مي داشت

چرا كه روي زمين واژه ي وزيني نيست

و شان وصف تو اوصاف اين چنيني نيست

و جاي صحبت اين شاعر زميني نيست

و شعر گفتن ما غير شرمگيني نيست

خدا فراتر از اين واژه ها كشيده تو را

گمان كنم كه تو را ، اصلا افريده تو را

كه گرد چادر تو اسمان طواف كند

و زير سايه ي ان کعبه اعتکاف كند

ملك ببيند و انگاه اعتراف كند

كه اين شكوه جهان را پر از عفاف كند

كتاب زندگي ات را مرور بايد كرد

مرور كوثر و تطهير و نور بايد كرد

در ان زمان كه دل از روزگار دلخور بود

و وصف مردمش الهاكم التكاثر بود

درون خانه ي تو نان فقر اجر بود

شبيه شعب ابي طالب از خدا پر بود

بهشت عالم بالا برايت اماده است

حصير خانه ي مولا به پايت افتاده است

به حكم عشق بنا شد در اسمان علي

علي از ان تو باشد تو هم از ان علي

چه عاشقانه همه عمر مهربان علي

 به نان خشك علي ساختي ، به نان علي

از اسمان نگاهت ستاره مي خواهم

اگر اجازه دهي با اشاره مي خواهم

به ياد ان دل از شهر خسته بنويسم

كنار شعر دو ركعت نشسته بنويسم

شكسته امده ام تا شكسته بنويسم

و پيش چشم تو با دست بسته بنويسم

به شعر از نفس افتاده جان تازه بده

و مادري كن و اينبار هم اجازه بده

به افتخار بگوييم از تبار توايم

هنوز هم كه هنوز است بي قرار توايم

اگر چه ما همه در حسرت مزار توايم

كنار حضرت معصومه در كنار توايم

فضاي سينه پر از عشق بي كرانهء توست

كرم نما و فرود آ كه خانه خانهء توست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 0:25  توسط علی گدا | 

تو سنگ سيه بوسي ، من چشم سياهي را
مقصود يکي باشد ، بيگانه چه مي داني

سیاه...

يكى از همين روزها ، ناگهان
تو مى ايى از نور ، از اسمان...
تو مى ايى از فصل عدل على
به تقسيم لبخند ، تقسيم نان

شب است و كوفه و مردى زلال در باران
نشسته زير نگاه خدا ، به نخلستان...
صداى پاى عدالت به كوفه مى پيچد
يتيم كوفه و مشق سپيد : بابا ، نان

لا...


هر دم زنم ولاي ولي جستجو او کنم

هر جا روم زحب علي گفتگو کنم

شهدم دهي به لب نزنم جز به نام او

زهرم دهي به ياد رخت در گلو کنم

من که يک عمر به ياد يد تو سينه زدم
لحظه‌ء مرگ شده کن کمک گر چه بدم

ناگهان هودجي از نور کنارم امد
گوئيا لحظه‌ء پاييز بهارم امد
چه دل اراي رخي به چه جمالي دارد
گوشه‌ي لعلِ لبش واي چه خالي دارد
باز شد قفل زبانم چو سلامش دادم
يک سؤال از نسب و کنيه و نامش دادم
راجعون خواند مرا قوت جاني بخشيد
نام خود گفت مرا روح و رواني بخشيد

+ نوشته شده در  شنبه 13 مهر1387ساعت 1:1  توسط علی گدا | 

اشک را خواهش کنم تا ايد و پاکم کند
از جميع ظلم و جرم و کرده‌هاي نفس خويش

قلم شوق برداشته ام به عشق تو و به شکر نعمتهاي بيکران تو ! تو اي خداي مهربون به رقص در اورده ام تو از عزت خود بر من دميدي و مرا عزيز کردي ، عزيز ميداني کيست؟ من هستم که نمي دانم عزيز کيست و حضيض چيست ؟ امروز گناه ، فردا گناه ، و ...، امروز به مجلست دعوت کردي نه اينکه با پاي خود بيايم ، کشاندي تو مرا ، کشاندي که سر زنشم کني و بگويي که مواظب خود باش !
حال سفره رمضان را فرستادي تا تو را بيشتر درک کنم ، اللهم اني اسئلک...

شنيده‌ام که اين شبا دل شکسته ميخري
همراه خوبا بدا رو به عرش اعلا ميبري
تو اوج نااميدي‌ام با کوله باري از گناه
بدم ولي من اومدم با صد اميد ديگري

الهی...


عمري گذشت به دلدادگيِ نفس
من امدم که عمر گنه را فنا کنم
من هستم و شب قدر و خجالتم
ماندم چگونه دلبر خود را صدا کنم


خداوندا گنهکار دل من
گنه اتش زده اب و گلِ من
به درگاهت نشستم با دلي خون
خودت وا کن گره از مشکلِ من


کاشکي هر دل مثلِ حالا مهربون بود به خدا
مثل اين ماه ، دلامون تازه جوون بود به خدا
ذکر و تسبيح و دعا ، اشک و نماز و زمزمه
همه عمر ما فقط ماه رمضون بود به خدا

شب قدر است و به درگاه تو محبوب‌ ببين
روي بنهاده‌ام از شرم نگاهت به زمين
باز هم لطف تو گرديد مرا شامل حال
قدر نشناسِ تو امد که شود قدرنشين

مانده‌ام در مسير تير گناه
واي من از زمان رسوايي
دست من گر که وا شود يارب
چشم دشمن شود تماشايي

خداي مهربان امد گدايت
به هر اشکي کنم يارب صدايت
تو فرمودي اگر من را بخواني
جوابت مي‌دهم با هر نوايت
تو گفتي بخششت پايان ندارد
ببخشم صد هزاران از خطايت
خطا کار امدم بر درگه تو
من و اين توبه و از تو عنايت
خدا بد کردم و شرمنده هستم
به قربان تو و لطف و صفايت
تو را سوگند بر هر خط قران
مران اين ذره را ، اي بي‌نهايت
عذابم را ز جسمم دور گردان
به حق اوليا و انبيايت

اما يه چند نمياد علي به چاه سر بزنه
با ناله‌هاي قلب خود صداش تو چاه پر بزنه
چرا نمياد اقامون با نخلا درد دل کنه
از بي وفايي‌ها بگه دل ما رو خجل کنه

نميدونم امشب چرا از تو کوفه صدا مياد
صداي سوز و ناله و گريه‌ء بچه‌ها مياد
هر بچه‌اي که مي‌بيني يه کاسه شير تو دستشه
به مردم کوفه مي‌گه اين بي وفايي رسمشه


جانم فداي دوست که هستم ز هست اوست
يک گردش نفس کرمِ ناز شصت اوست
حيران روحم و سفر هر شبانه‌اش
گويا که مرغ جان همه شب در الست اوست
از او عنايتي شده تا زندگي کنم
ور نه جهان به گفتن يک باز و بست اوست
شکرش فزون که نعمت من را فزون نمود
يک روز بودنم که اشارت ز دست اوست
اين دل چو ذره‌اي و چنان ذره پرور است
بر دل عطا کند همه انچه نشست اوست
اکنون تنم شده قفس و جان به عشقِ دوست
در بين اين قفس همه فکرش گسست اوست
امشب کسي که تشنهء لطف و عنايت است
اين بنده‌ء گنه زده و دل پرست اوست
پيش سفال عمر به تماشا نشسته‌ام
تا کي بگويدش بشکن هان ! شکست اوست


چي مي‌شه يه بار به اين غرق گناه نگاه کني
منِ درمونده رو با يه گفته سر به راه کني
توي اسمون سينه که سياه چال دله
چشم بي لايقمو مهمون روي ماه کني
همه عمر پر نوره اگه از روي کرم
يه نظر به حال اين خستهء‌ بي پناه کني
شب قدر اومده و ببين پر از معصيتم
مي‌خوام امشب منو خالي از غم و گناه کني
قَسمت ميدم به حق فرق خونين علي
منِ بي تکيه‌ گاه و صاحب تکيه گاه کني
قلب سوزنده‌ء من ، اتيش گرفته از گناه
مي‌شه فکر مرهمي براي سوز و اه کني
شب قدره اومدم براي اشتي تا بگم
مي‌توني هر چي بخواي با من رو سياه کني

تو که هر ماه رمضون دلم رو مجنون مي‌کني
با يه عالمه گناه باز منو مهمون مي‌کني
گاهي با چشم پوشي‌هات دلم رو مديون مي‌کني
گاهي با رحمِ نگات منو پشيمون مي‌کني
 مي‌خوام از حوض وفا کاسه‌‌‌هامو پر بکنم
 شب قدره اومدم از تو تشکر بکنم
نعمتي دادي به من با تو تکلم بکنم
با نماز و با دعا غصه‌هامو گم بکنم
چشمامو با بارون توبه ترنم بکنم
پيش دل قرب تو رو خدا ، تجسم بکنم
 اومدم تا اين که از تو خدا جون جدا نشم
 ديگه مثل قديما بنده‌ء بي وفا نشم
يادمه توبه‌اي که سال گذشته بسته‌ام
بعد چند لحظه تو گرداب خطا نشسته‌ام
اينه‌ء توبه رو با سنگ گناه شکسته‌ام
حالا از توبه شکستن بي قرار و خسته‌ام
مي‌شه امشب منو دور از غم رسوايي کني
قطره‌اي دل دارم اون رو دلِ دريايي کني

شاه دلبران...

قسم مي‌دم خدا تو رو به حرمت مقربين
به حقِ ختم الانبياء ، به اسم پاک حيدري
من و ببخش خالقِ من ، به ناله‌هاي مادري
شرمنده‌ام نکن خدا ، به حقِ شاه دلبري

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مهر1387ساعت 0:3  توسط علی گدا | 

امشب بر دل غمگينم داغي تازه نشسته
در سوگ غم محبوبم دل صد باره شکسته

اتش زد به دل زارم داغ غربت دلدارم
از مظلوميت مولا گريان ديده ي تر دارم

يارو ياور محرومان در تاب و تب و خون است
محراب حرم کوفه امشب غرقه بخون است

از تيغ پسر ملجم خون مي چکد امشب
از خون سر حيدر پرخون شد دل زينب

فرق و سينه ي بشکسته خونين شده رخسارش
مرغ دل او پر زد تا کوي حرم يارش

ياد غربت زهرا شد در اين خانه تداعي
اتش زد به دل حيدر ياد روز جدايي

ياد ميخ در و سينه ياد کوچه و سيلي
گويد با دل پردردش اي رخساره ي نيلي

اندم که زدند اتش بر در قوم مدينه
امشب از سر من ريزد خون از ضربت کينه

انان که ميان کوچه ره بر تو ببستند
اينان مردم کوفه فرقم از کينه شکستند

زينب بي کس و تنها شد قلبش خانه ي غمها شد
روزي غربت مادر بود امشب غربت بابا شد

امشب بزم يتيمان بي نان و مائده مانده
مولا در تب و تاب و سوز و واهمه مانده

امشب صورت خونينش بر سجاده نهاده
گلگون گشته رخ ماهش کنج خانه فتاده

امشب اين دل پردردش از غصه رها شد
وقت ديدن محبوب و رفتن سوي خدا شد

غريب و خسته فرق شکسته بخون نشسته علي
صورت گلگون با دل پر خون زغصه رسته علي

چاه...


به شب تنها در اين شبها سلام

به غربت ماه در نيمه شب سلام

به نخلهاي بي باغبان سلام

به چاه پر ز اشک سلام

به کوچه هاي مانده در انتظار شب سلام

به سفره هاي خالي از نان و خرما سلام

به کودکان چشم به راه ، به يتيمان کوفه سلام

به سپيده دم خفته در صبح سلام

به نسيم دلنواز نماز صبح سلام

سلام ، به محراب خونين سلام

به سپيده دم ترسان از صبح روشن سلام


هنوز در غزل از اشک شمع مي گويد

کسي که خوب نديده زبانه هامان را!

سياه مثل شبي بي ستاره در باران

احاطه کرده غمي حجم شانه هامان را

تو را قسم به غم عشق و اشک بي پايان

ز ما مگير همين پشتوانه هامان را

رسيد نوبت غم باز هم عزاداريم

کرم نما و ببين عاشقانه هامان را

يا علي امروز تنها مانده ايم                             
در هجوم اهرمانها مانده ايم
ياعلي شام غريبان را ببين                               
مردم سر در گريبان را ببين
گردش گردونه را بر هم بزن                             
زخمهاي کهنه را مرهم بزن
مشکها در راه ، سنگين مي روند                  
اشکها از ديده رنگين مي روند
مشکهاي خسته را بر دوش گير                      
اشکها را گرم در اغوش گير
حيدرا يک جلوه محتاج توام                                  
دار برپا کن که حلاج توام
جلوه اي کن تا که موسايي کنم                  
يا به رقص ايم مسيحايي کنم
يک دو گام از خويشتن بيرون زنم                          
گام ديگربرسر گردون زنم
گام بردارم ولي با ياد تو                                         
سر نهم بر دامن اولاد تو


بابا چرا ما را تو تنها وانهادي

ما را ميان اهل كوفه جا نهادي

 رفتي و لبخند عدو شد اشكارا

انكس كه فرمودي كنيم با او مدارا

 رفتي و بعد از داغ سنگينت پدر جان

مانده بجا محراب رنگينت پدر جان

 رفتي و قلب دخترت بي تاب گشته

چون شمع سوزاني حسينت اب گشته

 رفتي و احوال پرستارت خراب است

بهر حسن بعد تو غربت بي حساب است

 منكه پرستار سر بشكسته هستم

مرهم گذار قلبهاي خسته هستم

 منكه شكاف پهلوي مادر ببينم

ديدم شكاف فرق تو از پا نشستم

 هر بار مي‏بستم سرت را مخفيانه

تا صبح از دل مي‏كشيد اتش زبانه

 واللّه اين دل طاقت اين غم ندارد

زخمي كه من ديدم دگر مرهم ندارد

 منكه ز عمق زخم تو اگاه باشم

من اشناتر از هزاران چاه باشم

 اكنون كه گردد يار قلب خسته من؟

مرهم كه بگذارد دل بشكسته من؟

 من اشك همچون ابر خواهم شد به عالم

من قهرمان صبر خواهم شد به عالم

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مهر1387ساعت 1:16  توسط علی گدا | 
دلم چو موج دريا گهي از ساحل دور گشته

گهي در ان مي نشيند

گهي همراه طوفانهاي سخت ميرود و ميميرد

امشب کبوتر قلبم را ازاد کردم و در اسمان عشقت پر کشيد و پر کشيد

اما با بالهاي شکسته و خونين سوي من برگشت و حکايت از غمي دارد

غم و اندوهي سنگين اين غم همان غم هجر و فراق و هم اکنون ناله کنان گريه کنان به سوگ تو نشسته

http://raze-cheshm.parsaspace.com/pic/ramezan/shahadat[1].swf

محراب دران پگاه بي تاب گريست

دريا به خروش امد و گرداب گريست

تيغ شکافت فرق نوراني او

خورشيد به خون نشست و مهتاب گريست


خداحافظ اي سجده گاه علي

که مانده نگاهت به راه علي

خدا حافظ اي نخلها و چاهها

دگر نشنوند از علي اه ها


بيا اي دل نواي غم بگيريم

سرشک از ديدگان نم نم بگيريم

الا اي شيعيان امشب بيائيد

براي مرتضي ماتم بگيريم


از کعبه امدي در محراب پر کشيدي

خوش امدي و چه غم زده پر کشيدي

علي جان ، مولايم

چشمانم هواي گريه دارد

گريه کنان شب را به سحر خواهم رساند


بنال اي دل ، دل عالم غمين است
شب قتل امير المومنين است

پيمبر ميزند بر سينه گويا
در اين غم نوحه خوان روح الامين است

اگر سربشکند جا دارد امشب
ندانم سر چه سودا دارد امشب

غريب يثرب و مظلوم کوفه
هواي کوي زهرا دارد امشب

قراري اين دل شيدا ندارد
که يار عاشقان يارا ندارد

نواکن گر حسيني هستي اي دل
حسين بن علي بابا ندارد

هماي قدس را شهپر شکسته
حريم مسجد و منبر شکسته

مزن بر سينه ، بر سر اي مسلمان
سر داماد پيغمبر شکسته

طبيبا درد مولا را دوا کن
طبيبا زخم او اهسته واکن

مدارا کن به اين فرق شکسته
که شمشيرش به پيشاني نشسته

مبادا ديگر از او خون بريزد
از ان ترسم که هرگز بر نخيزد

طبيبا قلب حيدر را شکستي
تکلم کن چرا ساکت نشستي؟

مگر در زخم بيمارش چه خواندي
که لب بستي و از گفتار ماندي

به پيشاني او چشمت چه ديده
که رنگت ناگهان از رخ پريده

طبيبا کودکان چشم انتظارند
بجز باباي ما بابا ندارد

تکلم کن ز بيمارت سخن گوي
ولي اهسته در گوش حسن گوي


بر قلب زينب ابر غم مي ‏بارد امشب
سوز دلش بوي مدينه دارد امشب

زينب ز ابر ديده مي ‏بارد ستاره
دارد به پيشاني بابايش نظاره

ارام بهرش سفره افطار چيند
در چشم او رخساره مادر بيند

اين عالمه غير معلم بي قرار است
اگه شده باباي او چشم انتظار است

ارامش او كرده زينب را پريشان
گويد پدر اينگونه قلبم را ملرزان

اي كاش من در كوچه سيلي خورده بودم
اينجا نبودم در مدينه مرده بودم

اي كوچه‏ هاي كوفه از غربت بميريد
بوسه ز پاي رهبري مظلوم گيريد

اي خاك نخلستان ز رويش توشه بردار
خود را به زير پاي او ارام بگذار

مرغان عاشق راه مولا را بگيريد
او بي كس است امشب شما بهرش بميريد

امشب علي مات جمالي لاله گون است
ذكر لبش  انا اليه راجعون  است

خانه نشين داغ زهراي نجيب است
دلخسته از نامردي شهري غريب است

محراب را چون پشت در گلگون نمايد
بر شهر خونين او سر غربت بسايد

بهر علي هنگامه پرواز گرديد
تا كه ز پا افتاد دستش باز گرديد

ان شب اندر بيت مولا غير درد و غم نبود
هيچ كس مظلوم ‏تر از او در اين عالم نبود

اشك بود و اه بود و سوز بود و شور بود
بود بيمار و طبيب ، اما كمي مرهم نبود

وقت گفتار وصايا بود و هنگام وداع
حال فرزند بزرگش ظاهرا درهم نبود

عمر او رفت و به رغم اخر عمر نبي
اخرين حرف علي را هيچ نامحرم نبود

غير عباس و حسين و زينبين و مجتبي
اشنا و محرمي در حلقه ماتم نبود

صحبت از دشت بلا بود و غريبي حسين
غير سقاي حرم كس بر عطش ملزم نبود

كي توان گفتا كه در اين ‏محفل پر شور و شين
دختر يكدانه پيغمبر اكرم نبود

در ميان سطرهاي اخر درس علي
غير اكرام و سفارش بر بني ادم نبود

گفت كن با قاتلم اينك مدارا يا بني
گرچه پيمان بست با ما عهد او محكم نبود

چون سوي ديدار زهرا بود نائل زين سبب
از علي خوشحال ‏تر ان‏ شب در اين عالم نبود


در خانه دگر جز گل اميد گلي نيست
جز سوخته دل هاي غم الود دلي نيست

بابا چه كنم كرده طبيب تو جوابم
گويد كه مداواي دگر بهر علي نيست

زينب نكند صبر اگر ، واي به حالم
جز اشك حسينم مدد محتملي نيست

با اين كه مداراي تو شد شامل قاتل
جز بغض تو در سينه ان خصم ولي نيست

انان كه به كف شير گرفتند برايت
در عهد و وفاشان به تو اهل عملي نيست

با طايفه كوفه بگوييد پس از اين
اسوده بخوابيد كه جنگ جملي نيست

مي‏ بينم از اين پس به خدا غربت خود را
من بعد براي حسنت تنگ دلي نيست

ديگر نتوان ماند ز بعد تو به كوفه
هم دردي و دل سوزي شان جز حيلي نيست

در شيون كوفي افقي تار ببينم
تا هلهله لشگر كوفي خللي نيست


اي همه افلاكيان فرمان برت
اي دو صد خورشيد عبد قنبرت

اي تو لبيك دعاي مصطفي
يا اميرالمؤمنين يا مرتضي

عرش باشد عاشق سجاده ‏ات
منبر و محراب هم دلداده ‏ات

اي دل تو همسفر با فاطمه
اي اذان اخرت يا فاطمه

امده تا فاطمه وقت سفر
دوره خانه نشيني شد به سر

امده بر شام هجرانت سحر
دست سيلي زن  نمي ‏بيني دگر

اي كه از غم ها دلت اكنده بود
از رخ زهرا دلت شرمنده بود

دست نامردي غرورت را شكست
بي حيا سنگ صبورت را شكست

تو اسير فرقه ‏اي خائن شدي
بي نصيب از ديدن محسن شدي

حاليا كردي محاسن را خضاب
از عزا در امدي يا بوتراب

مي ‏دهد زخم سرت بوي بهشت
مي‏روي ديدار بانوي بهشت

دست هاي بسته تو باز شد
ليك غم هاي حسن اغاز شد

بعد تو با غم عجين گردد حسن
دومين خانه نشين گردد حسن

گر تو سلمان و ابوذر داشتي
ميثم و مقداد و قنبر داشتي

ليك فرزندت ندارد يار و كس
در حريم خود ندارد هم نفس

رفتي و ويرانه ويران ‏تر شده
چشم مسكين و يتيمان تر شده

رفتي و كردي وصيت با حسن
جسم من در نيمه شب بنما كفن

با همه گفتي تو با صد شور و شين
جملگي باشيد غم خوار حسين


امشب در و ديوار كوفه داد مي زد
محراب و منبر از جگر فرياد مي زد

امشب علي با فرق تا ابرو شكسته
مي كرد ياد همسر پهلو شكسته

امشب حكايت از يزيد و ملك ري بود
صحبت ز قران خواندن بالاي ني بود

امشب سخن از هر دري مي گفت مولا
از پاره پاره پيكري مي گفت مولا

امشب اجل در كوفه فتح باب مي كرد
بر باب شهر علم دق الباب مي كرد


گوييد به اين طفلان من شير نمي ‏خواهم
اين گونه يتيمان را دلگير نمي‏ خواهم

اي اهل وفا گوييد با قوم جفا پيشه
بر دست يتيمانم زنجير نمي‏ خواهم

يك روز به ظرف شير يك روز به ضرب تير
خود شير خدا هستم شمشير نمي ‏خواهم

از زينبم استقبال با سنگ نمي ‏ارزد
از لشگرم استقبال با تير نمي ‏خواهم

اركان نمازم را بي واهمه بشكافيد
هنگام نماز اما تكفير نمي ‏خواهم

تكريم كنم امروز در كوفه يتيمان را
كوفي ! ز يتيمانم تحقير نمي‏ خواهم

دل تنگ رسول اللّه دل بسته زهرايم
در ديدن دلداران تاخير نمي‏ خواهم

مشتاق به دلدارم لبيك به لب دارم
يك لحظه لقاء اللّه را دير نمي ‏خواهم

با قاتلم اي دلبند از لطف مدارا كن
هنگام قصاصش هيچ تاثير نمي ‏خواهم


ن