تبليغاتX

http://raze-cheshm.com

عشق@دوستی@صداقت@مهربانی@شعر و ...
ما همه فانی و او پا بر جاست عشق را میگویم بی گمان عشق خداست

تو تموم زندگيم فقط تويي که يارمی
توي تاريکی قبر من مي‌دونم غمخوارمی
از دل دريايی‌ات به سينه‌ام صدف بده
جواز مدينه و کربلا و نجف بده

هم...


مهر تو حاصلم شده ، همسفر دلم شده 
ای حرمت نياز من ، عشق تو قاتلم شده
يار دل ارای منی ، امروز و فردای منی 
در دل تنهايی دل ، نغمه و اواي منی
سينه‌ء من مکان عشق ، جان به فدای جان عشق 
هوش و هوس ز سر برد ، ابروی چون کمان عشق
روح نماز من تويی ، قبله‌ء راز من تويی 
رهر و راه تو منم ، مهر جواز من تويی
درد و دوای من تويی ، شور و نوای من تويی 
لحظه‌ء راز اين دلم ، قبله‌ نمای من تويی

دریا دل..


يک قبله دارند عاشقان انهم علی المرتضاست

يک شمع دارند عارفان انهم علی المرتضاست

يک جلوه دارد اين جهان انهم علی المرتضاست

يک روح دارد شيعيان انهم علی المرتضاست

يک راه دارد رهروان انهم علی المرتضاست

يک نابغه دارد زمان انهم علی المرتضاست

قدسی شجر نيکو ثمر ، والا گهر صاحب نظر

فرخنده فر بهجت اثر ، احمد سير قرص قمر

هم دادور هم داد گر ، قدرت قدر فخر بشر

هم نامور هم تاجور ، هم صاحب تيغ دو سر

بر خرمن هر خيره سر ، ريزد ز تيغ خود شرر

يک يل فقط دارد يلان انهم علی المرتضاست

شمس الضحی بدر الدجی ، مير هدی نور خدا

هم مقتدا هم رهنما ، هم ابتدا هم انتها

هم دلربا هم دلگشا ، خيبر گشا مشکل گشا

هم بی ريا هم با صفا ، هم با حيا هم با وفا

هم کيميا رمز دوا ، سر شفا راز بقا

يک راز دارد قدسيان انهم علی المرتضاست

هم با حسب هم با نسب ، هم بوالعجب کنز ادب

هم منتخب هم منتصب ، هم منتجب محبوب رب

دور از طرب در تاب و تب ، صدها دعا در زير لب

فيض رجب فخر عرب ، با ذکر رب هر نيمه شب

بهر يتيمان عرب ، او می برد نان رطب

يک يار دارد بيکسان انهم علی المرتضاست

لشکر ازو سنگر ازو ، خيبر ازو کشور ازو

محشر ازو کيفر ازو ، باور ازو داور ازو

زمزم ازو تسنيم ازو ، کوثر ازو ساغر ازو

مسجد ازو محراب ازو ، طاعت ازو منبر ازو

بوي خوش گلزارها ، مجمر ازو عنبر ازو

يک تاج گل دارد شهان انهم علی المرتضاست

بی مثل در روی زمين ، پيرايه عرش برين

شاگرد ختم المرسلين ، استاد بر روح الامين

بنت اسد را نازنين ، ناز افرين راز افرين

عزمش متين و اهنين ، حصن حصين يعسوب دين

شد قبله اهل يقين ، مولا اميرالمومنين

يک مير دارد مومنان انهم علی المرتضاست

سير الی الله راه او ، روشن دل اگاه او

قران کتاب الله او ، ايمان تجلی گاه او

خندق نمايشگاه او ، بنگر به عز و جاه او

کعبه ولادتگاه او ، مسجد شهادتگاه او

عشاق خاطرخواه او ، شاگرد دانشگاه او

يک پير دارد ملک جان انهم علی المرتضاست

او قاسم النار است و بس ، حق را طرفدار است و بس

او محرم يار است و بس ، اگه ز اسرار است و بس

تنها علمدار است و بس ، سالار و بردار است و بس

او خصم اشرار است و بس ، او مرد پيکار است و بس

مظلوم ادوار است و بس ، محروم اعصار است و بس

يک سرو دارد بوستان انهم علی المرتضاست

نام علی پيرايه ام ، حب علی سرمايه ام

من تاجری بی مايه ام ، با عرشيان هم پايه ام

ای خاکيان افلاکيان ، من با علی همسايه ام

خوشزاد دارد يک نشان انهم علی المرتضاست

+ نوشته شده در  جمعه 26 مهر1387ساعت 23:23  توسط علی گدا | 

ما دلتنگ تو و تو دلتنگ يار

ما دست بدامان تو و تو دست بدامان يار

نازم بخدا که توئي ان عاشق

ما حاجت به تو و تو حاجت به يار

شکسته...

شنيده مي شود از اسمان صدايي كه

كشيده شعر مرا باز هم به جايي كه

نبود هيچ كسي جز خدا ، خدايي كه

نوشت نام تو را ، نام اشنايي كه

پس از نوشتن ان اسمان تبسم كرد

و از شنيدنش افلاك دست و پا گم كرد

نوشت فاطمه ، شاعر زبانش الكن شد

نوشت فاطمه هفت اسمان مزين شد

نوشت فاطمه تكليف نور روشن شد

دليل خلق زمين و زمان معين شد

نوشت فاطمه يعني خدا غزل گفته است

غزل قصيدهء نابي که در ازل گفته است

نوشت فاطمه تعريف ديگري دارد

ز درك خاك مقام فراتري دارد

خوشا به حال پيمبر چه مادري دارد

درون خانه بهشت معطري دارد

پدر هميشه كنارت حضور گرمي داشت

براي وصف تو از عرش واژه بر مي داشت

چرا كه روي زمين واژه ي وزيني نيست

و شان وصف تو اوصاف اين چنيني نيست

و جاي صحبت اين شاعر زميني نيست

و شعر گفتن ما غير شرمگيني نيست

خدا فراتر از اين واژه ها كشيده تو را

گمان كنم كه تو را ، اصلا افريده تو را

كه گرد چادر تو اسمان طواف كند

و زير سايه ي ان کعبه اعتکاف كند

ملك ببيند و انگاه اعتراف كند

كه اين شكوه جهان را پر از عفاف كند

كتاب زندگي ات را مرور بايد كرد

مرور كوثر و تطهير و نور بايد كرد

در ان زمان كه دل از روزگار دلخور بود

و وصف مردمش الهاكم التكاثر بود

درون خانه ي تو نان فقر اجر بود

شبيه شعب ابي طالب از خدا پر بود

بهشت عالم بالا برايت اماده است

حصير خانه ي مولا به پايت افتاده است

به حكم عشق بنا شد در اسمان علي

علي از ان تو باشد تو هم از ان علي

چه عاشقانه همه عمر مهربان علي

 به نان خشك علي ساختي ، به نان علي

از اسمان نگاهت ستاره مي خواهم

اگر اجازه دهي با اشاره مي خواهم

به ياد ان دل از شهر خسته بنويسم

كنار شعر دو ركعت نشسته بنويسم

شكسته امده ام تا شكسته بنويسم

و پيش چشم تو با دست بسته بنويسم

به شعر از نفس افتاده جان تازه بده

و مادري كن و اينبار هم اجازه بده

به افتخار بگوييم از تبار توايم

هنوز هم كه هنوز است بي قرار توايم

اگر چه ما همه در حسرت مزار توايم

كنار حضرت معصومه در كنار توايم

فضاي سينه پر از عشق بي كرانهء توست

كرم نما و فرود آ كه خانه خانهء توست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 0:25  توسط علی گدا | 

تو سنگ سيه بوسي ، من چشم سياهي را
مقصود يکي باشد ، بيگانه چه مي داني

سیاه...

يكى از همين روزها ، ناگهان
تو مى ايى از نور ، از اسمان...
تو مى ايى از فصل عدل على
به تقسيم لبخند ، تقسيم نان

شب است و كوفه و مردى زلال در باران
نشسته زير نگاه خدا ، به نخلستان...
صداى پاى عدالت به كوفه مى پيچد
يتيم كوفه و مشق سپيد : بابا ، نان

لا...


هر دم زنم ولاي ولي جستجو او کنم

هر جا روم زحب علي گفتگو کنم

شهدم دهي به لب نزنم جز به نام او

زهرم دهي به ياد رخت در گلو کنم

من که يک عمر به ياد يد تو سينه زدم
لحظه‌ء مرگ شده کن کمک گر چه بدم

ناگهان هودجي از نور کنارم امد
گوئيا لحظه‌ء پاييز بهارم امد
چه دل اراي رخي به چه جمالي دارد
گوشه‌ي لعلِ لبش واي چه خالي دارد
باز شد قفل زبانم چو سلامش دادم
يک سؤال از نسب و کنيه و نامش دادم
راجعون خواند مرا قوت جاني بخشيد
نام خود گفت مرا روح و رواني بخشيد

+ نوشته شده در  شنبه 13 مهر1387ساعت 1:1  توسط علی گدا | 
 
ثواب روزه و حج قبول ان کس برد
 
 
 
که خاک ميکده عشق را زيارت کرد

 

 

نماز عشق را صبح و عشا نيست

خدا خواندن به حفظ ربنا نيست

به عشق پاک اگر داري توجه

يقين داني که حق از تو جدا نيست

نماز عشق را برقبله عشق

به هر موقع به جا اري قضا نيست

نه هر کس شد مسلمان گشت سلمان

که هر کس شد علي مولاي ما نيست

ماه نو...

 
باز اي و دل تنگ مرا مونس جان باش

وين سوخته را محرم اسرار نهان باش

زان باده که در ميکده عشق فروشند

ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش

مه نو...

مزرع سبز فلک ديدم و داس مه نو
يادم از کشته خويش امد و هنگام درو
بر لوح معاصي خط عذري نکشيدم 
پهلوي گناهان حسناتي ننوشتم
پيري و جواني چو  شب و روز  برامد 
شب شد و روز امد و بيدار نگشتم
دائما لب خشک بودم و ديده ، تر
قوت جانم بود از خون جگر
درد خود با هرکه مي کردم بيان
از دوايش  کس نمي گفتي نشان

رمضانیه

روزه دارم من و افطارم ازان لعل لب است

اري افطار رطب در رمضان مستحب است

روز ماه رمضان زلف ميفشان که فقيه

بخورد روزه خود را به گمانش که شب است

شحنه اندر عقب است و من از ان مي ترسم

که لب لعل تو الوده به ماالعنب است

زير لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهد

وين عجب نقطه خال تو که بالاي لب است

يارب اين نقطه خال تو به بالا که نهاد؟

نقطه هرجا غلط افتاد مکيدن ادب است

منعم ار عشق کند زاهد و اگه نبود

شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است

عشق انست که از روي حقيقت باشد

انکه را عشق مجازي ست حمال الحطب است

گر صبوحي به وصال رخ جانان جان داد

سودن چهره به خاک سر کويش سبب است

 

 
رمضان امد و روان بگذشت

 

بود ماهي به يک زمان بگذشت

 

شب قدري به عارفان بنمود

 

اين معاني از ان بيان بگذشت

 

برای دیدن نوشته ها به خط نستعلیق به اینجا مراجعه کنید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 0:40  توسط علی گدا | 

اشک را خواهش کنم تا ايد و پاکم کند
از جميع ظلم و جرم و کرده‌هاي نفس خويش

قلم شوق برداشته ام به عشق تو و به شکر نعمتهاي بيکران تو ! تو اي خداي مهربون به رقص در اورده ام تو از عزت خود بر من دميدي و مرا عزيز کردي ، عزيز ميداني کيست؟ من هستم که نمي دانم عزيز کيست و حضيض چيست ؟ امروز گناه ، فردا گناه ، و ...، امروز به مجلست دعوت کردي نه اينکه با پاي خود بيايم ، کشاندي تو مرا ، کشاندي که سر زنشم کني و بگويي که مواظب خود باش !
حال سفره رمضان را فرستادي تا تو را بيشتر درک کنم ، اللهم اني اسئلک...

شنيده‌ام که اين شبا دل شکسته ميخري
همراه خوبا بدا رو به عرش اعلا ميبري
تو اوج نااميدي‌ام با کوله باري از گناه
بدم ولي من اومدم با صد اميد ديگري

الهی...


عمري گذشت به دلدادگيِ نفس
من امدم که عمر گنه را فنا کنم
من هستم و شب قدر و خجالتم
ماندم چگونه دلبر خود را صدا کنم


خداوندا گنهکار دل من
گنه اتش زده اب و گلِ من
به درگاهت نشستم با دلي خون
خودت وا کن گره از مشکلِ من


کاشکي هر دل مثلِ حالا مهربون بود به خدا
مثل اين ماه ، دلامون تازه جوون بود به خدا
ذکر و تسبيح و دعا ، اشک و نماز و زمزمه
همه عمر ما فقط ماه رمضون بود به خدا

شب قدر است و به درگاه تو محبوب‌ ببين
روي بنهاده‌ام از شرم نگاهت به زمين
باز هم لطف تو گرديد مرا شامل حال
قدر نشناسِ تو امد که شود قدرنشين

مانده‌ام در مسير تير گناه
واي من از زمان رسوايي
دست من گر که وا شود يارب
چشم دشمن شود تماشايي

خداي مهربان امد گدايت
به هر اشکي کنم يارب صدايت
تو فرمودي اگر من را بخواني
جوابت مي‌دهم با هر نوايت
تو گفتي بخششت پايان ندارد
ببخشم صد هزاران از خطايت
خطا کار امدم بر درگه تو
من و اين توبه و از تو عنايت
خدا بد کردم و شرمنده هستم
به قربان تو و لطف و صفايت
تو را سوگند بر هر خط قران
مران اين ذره را ، اي بي‌نهايت
عذابم را ز جسمم دور گردان
به حق اوليا و انبيايت

اما يه چند نمياد علي به چاه سر بزنه
با ناله‌هاي قلب خود صداش تو چاه پر بزنه
چرا نمياد اقامون با نخلا درد دل کنه
از بي وفايي‌ها بگه دل ما رو خجل کنه

نميدونم امشب چرا از تو کوفه صدا مياد
صداي سوز و ناله و گريه‌ء بچه‌ها مياد
هر بچه‌اي که مي‌بيني يه کاسه شير تو دستشه
به مردم کوفه مي‌گه اين بي وفايي رسمشه


جانم فداي دوست که هستم ز هست اوست
يک گردش نفس کرمِ ناز شصت اوست
حيران روحم و سفر هر شبانه‌اش
گويا که مرغ جان همه شب در الست اوست
از او عنايتي شده تا زندگي کنم
ور نه جهان به گفتن يک باز و بست اوست
شکرش فزون که نعمت من را فزون نمود
يک روز بودنم که اشارت ز دست اوست
اين دل چو ذره‌اي و چنان ذره پرور است
بر دل عطا کند همه انچه نشست اوست
اکنون تنم شده قفس و جان به عشقِ دوست
در بين اين قفس همه فکرش گسست اوست
امشب کسي که تشنهء لطف و عنايت است
اين بنده‌ء گنه زده و دل پرست اوست
پيش سفال عمر به تماشا نشسته‌ام
تا کي بگويدش بشکن هان ! شکست اوست


چي مي‌شه يه بار به اين غرق گناه نگاه کني
منِ درمونده رو با يه گفته سر به راه کني
توي اسمون سينه که سياه چال دله
چشم بي لايقمو مهمون روي ماه کني
همه عمر پر نوره اگه از روي کرم
يه نظر به حال اين خستهء‌ بي پناه کني
شب قدر اومده و ببين پر از معصيتم
مي‌خوام امشب منو خالي از غم و گناه کني
قَسمت ميدم به حق فرق خونين علي
منِ بي تکيه‌ گاه و صاحب تکيه گاه کني
قلب سوزنده‌ء من ، اتيش گرفته از گناه
مي‌شه فکر مرهمي براي سوز و اه کني
شب قدره اومدم براي اشتي تا بگم
مي‌توني هر چي بخواي با من رو سياه کني

تو که هر ماه رمضون دلم رو مجنون مي‌کني
با يه عالمه گناه باز منو مهمون مي‌کني
گاهي با چشم پوشي‌هات دلم رو مديون مي‌کني
گاهي با رحمِ نگات منو پشيمون مي‌کني
 مي‌خوام از حوض وفا کاسه‌‌‌هامو پر بکنم
 شب قدره اومدم از تو تشکر بکنم
نعمتي دادي به من با تو تکلم بکنم
با نماز و با دعا غصه‌هامو گم بکنم
چشمامو با بارون توبه ترنم بکنم
پيش دل قرب تو رو خدا ، تجسم بکنم
 اومدم تا اين که از تو خدا جون جدا نشم
 ديگه مثل قديما بنده‌ء بي وفا نشم
يادمه توبه‌اي که سال گذشته بسته‌ام
بعد چند لحظه تو گرداب خطا نشسته‌ام
اينه‌ء توبه رو با سنگ گناه شکسته‌ام
حالا از توبه شکستن بي قرار و خسته‌ام
مي‌شه امشب منو دور از غم رسوايي کني
قطره‌اي دل دارم اون رو دلِ دريايي کني

شاه دلبران...

قسم مي‌دم خدا تو رو به حرمت مقربين
به حقِ ختم الانبياء ، به اسم پاک حيدري
من و ببخش خالقِ من ، به ناله‌هاي مادري
شرمنده‌ام نکن خدا ، به حقِ شاه دلبري

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مهر1387ساعت 0:3  توسط علی گدا | 

امشب بر دل غمگينم داغي تازه نشسته
در سوگ غم محبوبم دل صد باره شکسته

اتش زد به دل زارم داغ غربت دلدارم
از مظلوميت مولا گريان ديده ي تر دارم

يارو ياور محرومان در تاب و تب و خون است
محراب حرم کوفه امشب غرقه بخون است

از تيغ پسر ملجم خون مي چکد امشب
از خون سر حيدر پرخون شد دل زينب

فرق و سينه ي بشکسته خونين شده رخسارش
مرغ دل او پر زد تا کوي حرم يارش

ياد غربت زهرا شد در اين خانه تداعي
اتش زد به دل حيدر ياد روز جدايي

ياد ميخ در و سينه ياد کوچه و سيلي
گويد با دل پردردش اي رخساره ي نيلي

اندم که زدند اتش بر در قوم مدينه
امشب از سر من ريزد خون از ضربت کينه

انان که ميان کوچه ره بر تو ببستند
اينان مردم کوفه فرقم از کينه شکستند

زينب بي کس و تنها شد قلبش خانه ي غمها شد
روزي غربت مادر بود امشب غربت بابا شد

امشب بزم يتيمان بي نان و مائده مانده
مولا در تب و تاب و سوز و واهمه مانده

امشب صورت خونينش بر سجاده نهاده
گلگون گشته رخ ماهش کنج خانه فتاده

امشب اين دل پردردش از غصه رها شد
وقت ديدن محبوب و رفتن سوي خدا شد

غريب و خسته فرق شکسته بخون نشسته علي
صورت گلگون با دل پر خون زغصه رسته علي

چاه...


به شب تنها در اين شبها سلام

به غربت ماه در نيمه شب سلام

به نخلهاي بي باغبان سلام

به چاه پر ز اشک سلام

به کوچه هاي مانده در انتظار شب سلام

به سفره هاي خالي از نان و خرما سلام

به کودکان چشم به راه ، به يتيمان کوفه سلام

به سپيده دم خفته در صبح سلام

به نسيم دلنواز نماز صبح سلام

سلام ، به محراب خونين سلام

به سپيده دم ترسان از صبح روشن سلام


هنوز در غزل از اشک شمع مي گويد

کسي که خوب نديده زبانه هامان را!

سياه مثل شبي بي ستاره در باران

احاطه کرده غمي حجم شانه هامان را

تو را قسم به غم عشق و اشک بي پايان

ز ما مگير همين پشتوانه هامان را

رسيد نوبت غم باز هم عزاداريم

کرم نما و ببين عاشقانه هامان را

يا علي امروز تنها مانده ايم                             
در هجوم اهرمانها مانده ايم
ياعلي شام غريبان را ببين                               
مردم سر در گريبان را ببين
گردش گردونه را بر هم بزن                             
زخمهاي کهنه را مرهم بزن
مشکها در راه ، سنگين مي روند                  
اشکها از ديده رنگين مي روند
مشکهاي خسته را بر دوش گير                      
اشکها را گرم در اغوش گير
حيدرا يک جلوه محتاج توام                                  
دار برپا کن که حلاج توام
جلوه اي کن تا که موسايي کنم                  
يا به رقص ايم مسيحايي کنم
يک دو گام از خويشتن بيرون زنم                          
گام ديگربرسر گردون زنم
گام بردارم ولي با ياد تو                                         
سر نهم بر دامن اولاد تو


بابا چرا ما را تو تنها وانهادي

ما را ميان اهل كوفه جا نهادي

 رفتي و لبخند عدو شد اشكارا

انكس كه فرمودي كنيم با او مدارا

 رفتي و بعد از داغ سنگينت پدر جان

مانده بجا محراب رنگينت پدر جان

 رفتي و قلب دخترت بي تاب گشته

چون شمع سوزاني حسينت اب گشته

 رفتي و احوال پرستارت خراب است

بهر حسن بعد تو غربت بي حساب است

 منكه پرستار سر بشكسته هستم

مرهم گذار قلبهاي خسته هستم

 منكه شكاف پهلوي مادر ببينم

ديدم شكاف فرق تو از پا نشستم

 هر بار مي‏بستم سرت را مخفيانه

تا صبح از دل مي‏كشيد اتش زبانه

 واللّه اين دل طاقت اين غم ندارد

زخمي كه من ديدم دگر مرهم ندارد

 منكه ز عمق زخم تو اگاه باشم

من اشناتر از هزاران چاه باشم

 اكنون كه گردد يار قلب خسته من؟

مرهم كه بگذارد دل بشكسته من؟

 من اشك همچون ابر خواهم شد به عالم

من قهرمان صبر خواهم شد به عالم

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مهر1387ساعت 1:16  توسط علی گدا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من درد ترا زدست اسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم

نوشته های پیشین
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
آرشیو موضوعی
اتل متل یه بابا(غم یک درد)
شعر و غزل و متن
کادو ژانویه
بیاد مادر
ترفند ، اموزش ،نرم افزار
مذهبی و مناسبتها
عمومی
مولا علی
پیوندها
{تنها یاورم}
{از گذر گل تا دل... 2}
{از گذر گل تا دل... 1}
{خلوت دل}
{راز داران}
{عشق فراموش شده#صدف}
{نوشته های بیاد ماندنی}
{غصه دار تنها}
{دریا}
{دربدر هستی}
{بنام خالق عشق}
{پاییزان}
{گریه نمی کنم...}
{انتظار خورشید}
{تنها...}
{همسایه دیوار به دیوار}
{عشق فراموش شده#امید}
{دو عاشق#رضاومریم}
{مسافر دشت شقایق}
{من خدا را دوست دارم}
{سیب ابی}
{شبگرد}
{در انتظار...}
{حسرت}
{گمشده من}
{عشق الهی}
{منم تنهام}
{تنها در غربت}
{همراز دل}
{دیوونه عشق}
{فریاد سکوت}
{ستایشگر}
{اخرین نفر}
{محمد دهدار شاد باش و ...}
{بازی سر نوشت}
{دلی به دریا بزن}
{پروین}
{علم و ادب}
{عصاره جوانی}
{معشوق بی وفا}
{عشق و خنده}
{ناصریا...}
{یا تو یا هیچکس دیگه}
{یادداشتهای زهره}
{وصل ممکن نیست همیشه...}
{پرنیان}
{مادرم ، ارام جانم...}
{سفیر سیمرغ}
{ساز شکسته}
{می ناب}
{بیا تو}
{سر دفتر دلهای شکسته}
{خطابهء تدفین}
{پسر تنها}
{پرسه ها}
{چهره پنهان}
{شعر و ادبیات}
{عروسک}
{همهء احساس من...}
{عاشقانه ترین لحظات...}
{تنها یار من}
{بودن یا نبودن...}
{عشق؟؟!!!،شایدهمه چیز...}
{به نام او}
{اغاز کسی باش که پایان...}
{عشق واقعی خداست}
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

راز دل...

راز چشم...

Search Engine Optimization

ليست وبلاگ‌های به روز شده