تبليغاتX

http://raze-cheshm.com

عشق@دوستی@صداقت@مهربانی@شعر و ...
ما همه فانی و او پا بر جاست عشق را میگویم بی گمان عشق خداست

نه ديروزم به امروز و نه امروزم به فردا ماند

گلم يکبار بشگفت و ولي کي تازه اينجا ماند

ببين اين عمر چون باد خزان در گذر باشد

که او با سرعت رفت و غم و غمخانه برجا ماند

به خاک و خون تپيدن ها چه سود دانستي

همان اشفتگي الودگي اين سفله برجا ماند

غم غمها مخور کين عمر چون بوي بهاران است

که يکبارش شميدي کي دگر بوي در انجا ماند

کجا شد روزگاران که شوق و شعف هر جا بود

گذشت و در گذر باشد ولي هجران تنها ماند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 خرداد1386ساعت 20:14  توسط علی گدا | 

سلام شازده قشنگه....ديشب هر چي منتظرت شدم نيومدي تو خوابم...وقتي مي خواستم بخوابم به اين اميد خوابيدم که شب يک سر کوچولو بهم بزني . ديگه بايد تو رو تو خواب ديد خيلي وقته برات مهم نيستم خيلي وقته مثل بچه ها بايد همه چيو تو رويا ببينم ...واسه هميشه دوستت دارم و براي هميشه مي خوامت چون....سهم من از زندگي فقط تويي تو ...بازم انتظار ديدن ... بازم انتظار شنيدن صدات... و داشتن گرمي دستات ....هر روز صبح به اين اميد چشامو باز مي کنم که بيايي و ببينمت ... تا سر از بالش بر مي دارم فکر مي کنم امروز هستي يا نه... جزء برنامه هات منم هستم يا نه ... اگه باشي سريع آماده مي شم و اگه نباشي با يک غم خاص ميام سر کار...اي کاش ساعتها تبديل به دقيقه و دقيقه ها تبديل به ثانيه مي شدن .اخه من با هر نفسي که مي کشم دلم بيشتر برات پر مي زنه . اي کاش امروزم مي تونستم ببينمت و داشته باشمت...
اي معبود خاموشم!
در خاموشي سوي تو مي آيم. سکوت نيايش من است .
سکوت آيه هاي ستايشي است که براي تو مي خوانم
تو صداي سکوت را مي شنوي و پاسخ تو سکوت است .
سکوت ! سکوت ! سکوت !
خدايا راهي نمي بينم
آينده پنهان است
 اما مهم نيست همين کافي است که تو همه چيز را مي بيني
و من تو را !!!
گاهي خواندن نوشته هاي ديگران، به اندازه فرياد زدن،دردهايمان را تسکين مي دهد. گاه نوشته هايم را با اين اميد مينويسم
سلامي پر از عشق و عاطفه نثارت مي کنم تا از صميم قلب بگويم که دو.ستت دارم عزيزم

(از طرف یک دوست)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 خرداد1386ساعت 13:12  توسط علی گدا | 

با يك شكلات شروع شد . من يك شكلات گذاشتم كف دستش .

او هم يك شكلات گذاشتم توي دستم . من بچه بودم ، او هم بچه بود .

سرم را بالا كردم . سرش را بالا كرد . ديد كه مرا مي شناسد .

خنديدم . گفت : « دوستيم ؟» گفتم :«دوست دوست» گفت :«تا كجا ؟»

گفتم :« دوستي كه تا ندارد » گفت :«تا مرگ؟» خنديدم و گفتم :

«من كه گفتم تا ندارد» گفت :«باشد ، تا پس از مرگ» گفتم :

«نه ،نه،گفتم كه تا ندارد». گفت : «قبول ، تا آن جا كه همه دوباره زنده مي شود ،

يعني زندگي پس از مرگ. باز هم با هم دوستيم. تا بهشت ، تا جهنم ،

تا هر جا كه باشد من و تو با هم دوستيم .» خنديدم و گفتم :

«تو برايش تا هر كجا كه دلت مي خواهد يك تا بگذار .

اصلأ يك تا بكش از سر اين دنيا تا آن دنيا .

اما من اصلأ تا نمي گذارم » نگاهم كرد .

نگاهش كردم . باور نمي كرد .مي دانستم .او مي خواست حتمأ دوستي مان تا داشته باشد . دوستي بدون تا را نمي فهميد .
گفت : «بيا براي دوستي مان يك نشانه بگذاريم» .

گفتم :«باشد . تو بگذار» . گفت :

«شكلات . هر بار كه همديگر را مي بينيم يك شكلات مال تو و يكي مال من ، باشد ؟»گفتم :«باشد»
هر بار يك شكلات مي گذاشتم توي دستش ،

او هم يك شكلات توي دست من . باز همديگر را نگاه مي كرديم .

يعني كه دوستيم . دوست دوست . من تندي شكلاتم را باز مي كردم

و مي گذاشتم توي دهانم و تند تند آن را مي مكيدم

مي گفت :«شكمو ! تو دوست شكمويي هستي » و

شكلاتش را مي گذاشت توي يك صندوق كوچولوي قشنگ

مي گفتم «بخورش» مي گفت :«تمام مي شود. مي خواهم تمام نشود.

مي خواهم براي هميشه بماند»
صندوقش پر از شكلات شده بود . هيچ كدامش را نمي خورد

من همه اش را خورده بودم . گفتم :

«اگر يك روز شكلات هايت را مورچه ها بخورند يا كرم ها ، آن وقت چه كار مي كني؟»

گفت :«مواظبشان هستم » مي گفت «مي خواهم تا موقعي كه دوست هستيم »

و من شكلات را مي گذاشتم توي دهانم و مي گفتم :

«نه ، نه ، تا ندارد . دوستي كه تا ندارد

يك سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال و بيست سال شده است

او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام . من همه شكلات ها را خورده ام .

او همه شكلات ها را نگه داشته است . او آمده است امشب تا خداحافظي كند

مي خواهد برود آن دور دورها . مي گويد «مي روم ، اما زود برمي گردم»

من مي دانم ، مي رود و بر نمي گردد .يادش رفت به من شكلات بدهد .

من يادم نرفت . يك شكلات گذاشتم كف دستش .

گفتم «اين براي خوردن» يك شكلات هم گذاشتم كف آن دستش :

«اين هم آخرين شكلات براي صندوق كوچكت»

يادش رفته بود كه صندوقي دارد براي شكلات هايش

هر دو را خورد . خنديدم . مي دانستم دوستي من «تا» ندارد .

مثل هميشه . خوب شد همه شكلات هايم را خوردم .

اما او هيچ كدامشان را نخورد .

حالا با يك صندوق پر از شكلات نخورده چه خواهد كرد ؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 0:2  توسط علی گدا | 

بميرد آنکه غربت را بنا کرد تو را از من و مرا از تو جدا کرد
جاده زندگيم يخ بسته.

نظرت چيه.....

که دستمو بگيري؟!

تنهايي پام ليز ميخوره

ميفتم زمين!!!

امشب مي خواهم راز سرنوشتم را از نورهاي سپيد مهتاب بپرسم
از نگاه چشمانت قطب نمائي خواهم ساخت که دگر گم نکنم ساحل خوشبختي را  

تقديم به قشنگترين بهانه ي زندگيم
هر چه مي خواهم غمت را در دلم پنهان كنم

سينه مي گويد كه من تنگ آمدم فرياد كن

بنازم غيرت غم را که يک لحظه نگذاشت تنهايم....!!!

سياه پوش محفل عزاي اينه هايي مي شوم که تصوير من را به

غلط در ذهن تو مي شکنند

از حجم کلمات ناگفته لبريز مي شوم بي ان که بخواهي حرف بزنم.

گفته بودم مي روي ارام...

ناباورانه...

همان طور که امدي...

(از طرف یک دوست)

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 20:35  توسط علی گدا | 

بوی یاس با ادم حرف می زنه

خیلی حرفها را من فقط از بوی یاس شنیده ام

گل یاس بو نداره

انچه از او می تراود

خاطره های معطر

خیال های لطیف و پنهان و پاک شاعری است

شاعری که هیچکس او را نمی شناسد

شاعری که خود را هم اکنون در عمق متروک محرابی مخفی کرده است

{دکتر علی شریعتی}

کلیپ زیبای گل یاس{کلیک کن}

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 خرداد1386ساعت 22:31  توسط علی گدا | 

ناله به دل شد گره راه نیستان کجاست

خانه قفس شد بمن طرف بیابان کجاست

اشک بخونم کشید اه ببادم سپرد

عقل به بندم فکند رخنه زندان کجاست

گفت پناهت دهد در ره ان خاک شو

انکه شدم در رهش خاک بگو ان کجاست

روز به محنت گذشت شام به غم شد سحر

ساقی گلچهره کو نعره مستان کجاست

در تف این بادیه سوخت سرا پا تنم

مزرعم اتش گرفت نم نم باران کجاست

موج نلرزد به اب غنچه نخندد بباغ

برگ نجنبد بشاخ باد بهاران کجاست

خوب و بد زندگی بر سر هم ریختند

تا کند از هم جدا بازوی دهقان کجاست

برق نگه خیره شد شوق ز دل رخت بست

خانه پر از دود شد مشعل رخشان کجاست

ناله شدم غم شدم من همه ماتم شدم

ان دل خرم چه شد ان لب خندان کجاست

ابر سیه شد پدید باز بچرخ سخن

اختر برج ادب مرد سخندان کجاست

هم نظر بو علی هم قدم بوالعلا

همنفس رودکی هم دم سلمان کجاست

مرد نمیرد بمرگ مرگ ازاو نامجوست

نام چو جاوید شد مردنش اسان کجاست

+ نوشته شده در  شنبه 26 خرداد1386ساعت 19:19  توسط علی گدا | 
بگذارید بنویسم...از آنکه هرگز نیامد ولی اکنون رفته است

آنکه آمدنش غمی بود و رفتنش غمی دیگر...

خواستم از خود گویم دیدم من آن نیم که از خود گویم، زیرا که من جز او نیستم.

با من بمان

تا سایه های تنهایی را

از نگاهمان بزداییم

دنبال تو می گردم

تو ای تنها ترین سردار فتح قلب ویرانم

اگر گهگاهی چند خطی می نویسم به عشق تو است........

خورجين را مي گشايم مژده امدنت را به يكايك ستارگان كه بر نگاه خسته زمين چشمك می زنند خواهم داد

بهم نمی رسیم ......... بعضی آرزوها انگار هیچ وقت قرار نیست برسند

تا زمين فاصله اي نيست ولي

من ميان ابرها گم شده ام

عينکت را به چشم زدي تا دنيا را بهتر ببيني!

افسوس که نفهميدي که چشمهايت خوب مي ديد زمانه بد بود!

و ميدانستم و مي دانم که مشکل از چشمهاي تو نبود

دلم در آرزوی آمدنت می میرد

آیا باز خواهی گشت

چه تمنای محالی

خنده ام می گیرد

هنوزم که هنوزه دوست دارم

اگر گنجيشک کوچيک من بودي در بهار تو درختي پر شکوفه مي شدم

غم امروزمان برای سکوت لحظه های باهم بودن دیروز است

شاید این سکوت تنها آرام بخش لحظه های تنهایی و ....تنها دلیل

برای یک زندگی زیباست

یک نگاه یک آشنایی یک آشنایی یک عشق یک عشق یک تصادف یک تصادف یک گناه

گناهی زیبا ولی

نمی خواهم نا اميد باشم...

{از طرف یک دوست}

+ نوشته شده در  جمعه 25 خرداد1386ساعت 21:51  توسط علی گدا | 

ساقی نفسی بخش دل مرده ما را

از ابر می ابی گل پژمرده ما را

عمریست که بلبل به چمن نغمه سرای است

ره نیست در این باغ مگر باد صبا را

با درد کن الفت نفسی چند مسیحا

بی درد توان بود توان داشت دوا را

دردا که به امید شفا با دل بیمار

مردیم و ندیدیم در این خانه شفا را

ای صبح خدا را نفسی پرده نشین باش

تا اه زند بر هدف این تیر دعا را

کافیست مرا خجلت جرمم ز ترحم

بگذر ز سر جرم گنهکار خدا را

مخفی مکن اندیشه ز بیداد که در حشر

از شاه بسی بیش بود قرب گدا را

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 11:48  توسط علی گدا | 

غم می کند فزونی ای دوستان خدا را

شاید نهفته ماند این راز اشکارا

ما را چو موم بگداخت این اتش محبت

تا چند باشدت دل در سینه سنگ خارا

مردیم و گردش چرخ رحمی نکرد بر ما

تا کی توان به دشمن صاحبدلان مدارا

مستی و تنگدستی بد نام خلق سازد

با طرز شه چه نسبت درویش بینوا را

باید گذاشت در خم یاران ذخیره عمر

باشد که گردش چرخ فرصت دهد شما را

ای خسرو زمانه بگشای چشم و بنگر

در نامه سکندر احوال ملک دارا

کشتی عمر بشکست در بحر نا امیدی

مشکل که باز بینم دیدار اشنا را

حاصل نشد چو هر گه کامی ز تیر تدبیر

تدبیر را گذارم گردن نهم قضا را

بگذشت موسم گل شد ناله های بلبل

تا کی شراب و مستی یا ایها السکارا

ای همدمان چو رفتم بد نام این زمانه

در کوی نیکنامی یاد اورید ما را

یاران و بزم عشرت مخفی و کوی محنت

با عافیت چه کار است درویش بینوا را

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 15:26  توسط علی گدا | 

تقصیر دلم نیست نگاهت زیباست

شب گرداگرد من حصار کشیده است و من آفتاب را باور دارم زیرا که

چشمان تو سرزنده ترین آفتاب ها است.

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند

رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد

و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند

سکوت سرشار از سخنان نا گفته است

از حرکات نا کرده

اعتراف به عشقهای نهان

و شگفتی های بر زبان نیامده

در این سکوت حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو . حقیقت من

می نویسم برای تو تا شاید اگر روزی گذرت به اینجا افتاد؛ بخوونی که کرم های انزوا چگونه بند بند اندامم را بلعیدند و کسی دم بر نیاورد

کیه که بدونه چگونه روزها تابوت احساساتم رو به دوش می کشیدم و تو با دستانت که به پاک بودنشون اعتماد داشتم برای احساساتم کفن دوختی و من از خدا خواستم تا فقط یک بار خالصانه از احساست برام بگی و من تا ابد احساساتم رو خاک کنم...

آره می خوام بنویسم از تمام حرفهایی که مثه خوره تو جونم افتادن. از تو می نویسم و از تمام احساسم نسبت به تو.

به خیال اینکه با گذشت زمان عشق فراموش می شود

ثانیه ها را در حسرت گذراندم

اما بعد از سالها هنوز داغی کهنه

اشکم را در می آورد

خیلی دلم میخواد بنویسم ولی خیلی دلم گرفته

اصلآ کم آوردم قاطی کردم

چه کنم که کم آوردم...

خدایا دستهامو بگیر که ناتوانند.............

ای کاش بودی تا ببینی. چقدر در التهابم. نیستی در کنارم تا حرفهای دلم را رو

در رو برایت بازگو کنم

نمی توانم بنویسم باور می کنی، اینها شعر نیست، یادداشت هم نیست، اصلا هیچ

چیز نیست، به قول خودم اینها از سر عاشقی است. فقط همین. ای کاش به غیر از نوشتن

کار دیگری هم بلد بودم که آنگونه همه آنچه درون دلم می گذرد یا حتی نیمی از آن یا شاید

ذره ای از آن را بروز دهم

وقتی عشقتو از دست میدی نابود میشی..

امان از اون روزی که عشقتو توی خودت بکشی ......

امان از آن روز...................................................

اول به نام عشق. . . دوم به نام تو. . . سوم به ياد مرگ . . . بر لوح شيشه اي قلبت بنويس:

يا تو و عشق، يا من و مرگ

باز کن آغوش خود ای هم نفس

بی نیازم کن دگر از همه کس

می بینی!!!

فرصت با تو بودن را

در نگاهت گم شدن را

شادی تو را دیدن و از خود بی خود شدن را

دگر از من می گیرند

این ثانیه ها

اتاق هوا عابران

مردمی که انگار هیچگاه عاشق نشدند

همه تو را از من می گیرند...

اگر به اتاق من آمدی

شمعی با خود بیاور

اینجا از دلتنگی تاریک است

وگرنه آهسته بیا

و خلوت کبوتری ام را به هم نزن

بخت خواب آلود من بیدار خواهد شد مگر...

اگه تبلیغ قلب مدرن و نو سازت رو نکنی

مگس ها هم اونجا پرسه نمی زنن

پیام های بازرگانی به مدت 5 ثانیه

شروع کن...

من در سرد ترین روز

گرم ترین ماه سال

بدنیا آمده ام

و تو چطور با اعتماد بنفس

می خواهی به من گرم شدن را یاد دهی!!

بدون بیم مجازات

لذتی در گریز نیست........

چرا مثه اونها که یه آدم لال دیدن به لبهام زل زدی؟

من چشم به راه مسافری نیستم

فقط حرف زدن رو فراموش کردم

همین...

سپرده ام به قاصدک

برای پیدا کردنت

بوی تنت رو به خاطر داشته باشه

فکر می کنم

تو این سرزمین

تنها تو هستی

که نامی نداری...

لحظه ها در پی هم می گذرند و میان آنها تو فقط می مانی

لحظه ای با من باش، تا ابد در دل من

حس کردم.....دوباره لمس کردم تو را...ای عشق

{از طرف یک دوست}

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 19:0  توسط علی گدا | 
کوی عشق است به ناموس سلام است اینجا

صد چو محمود به هر گوشه غلام است اینجا

طالب دانه در این دام در افتاد به دام

دانه کزخال بود دانه دام است اینجا

باده درکش که در این بزمگه حادثه خیز

هر چه جز باده بود جمله حرام است اینجا

زهر غم نوش کن و لب به شکایت مگشا

که شکایت ز الم شیوه عام است اینجا

موسیا! لاف مزن طاقت دیدار تو نیست

پرتو نور تجلی چو تمام است اینجا

در پی مستی هر شام، خمار سحر است

مخفیا بزم طربناک کدام است اینجا

+ نوشته شده در  شنبه 19 خرداد1386ساعت 18:1  توسط علی گدا | 
+ نوشته شده در  شنبه 19 خرداد1386ساعت 1:25  توسط علی گدا | 

چرا هميشه ازايينه و نور بگوييم

گاهي هم از تاريکي و فولاد بگوييم

گاهي بجاي ستودن عشق

انرا محکوم کنيم

مجازاتش، حقيقت!!

ببيند که به اسم او، چه ها نميکنند؟

بگذاريم که دلش ز خيانت بشکند

گاهي هم صلح را بازداشت کنيم

و بفرستيم به ميدان جنگ

بگذاريم که لمس کند وحشت مردن و خون سرخ و گرم

گاهي از صداقت بازجويي کنيم

که تو کجا بودي وقتي که دروغ

دردلها پرسه مي زد و ريا مي فروخت؟

بياييد گاهي وفاداري را به دادگاه طلاق بفرستيم

و بياندازيم وسوسه را بر جانش

و بگذاريم زل زند چشمهاي وقاحت بر چشمهايش

گاهي بر گلوي وحدت شمشير تيز تفرقه گذاريم

بگذاريم بلرزد از وحشت تکه تکه شدن

بگذاريم که بکشد رنج اختيار

گاهي به عصمت گناه تزريق کنيم

بگذاريم تب کند ز لذت

بشناسد پشيماني

گاهي تعادل را ببريم بر سر پرتگاه افراط

بگذاريم بريزد دلش ز ترس

و بلغزد تلو تلو خوران به درهء تفريط

گاه بِدريم لباس محرميت را ز شريعت

بگذاريم تا بچشد عرياني شرم

بگذاريم گاه روح جسدش را غسل دهد

و لمس کند سردي مرگ

گاه دعا را ببريم به بخش سرطان

بگذاريم ببيند به چشم، درد و يأس

گاه سکوت را بياندازيم در کندوي همهمه

بگذاريم که کلافگي نيشش زند

نداند چکار کند؟

بدود هر طرف ز مرهم درد

و گاه شعر را بياندازيم در يک سلول با جفنگ

بگذاريم بياموزد نا هماهنگي و نا موزوني

و فراموش کند لحظه اي هر چه نظم و حرف شاعرانه و همرنگ

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 16:3  توسط علی گدا | 
در مقابل حرفهای اشتباهت هرگز کاری انجام نمیدم

هرگز تنبیهت نمیکنم و حتی به روت نمیارم هرگز

اشتباهتو تلافی نمیکنم در مقابل بدترین فشارها می ایستم

اخه تو یه انسانی

میدونی وقتی من یه وسیله میخرم زمان خراب شدن اون وسیله شانس تعمیر شدن رو داره

تو چرا زمانی که اشتباه میکنی این شانس رو نداشته باشی

و زمانی که مشکلی داری من هم رنجشی به انها اضافه کنم

دنیا یه نوع بازیه و در این بازی باید قواعد اونو خوب بدونی

با ادما دوست باشی و به اونها احترام بزاری

تو هم یه ادمی و بین اونها زندگی میکنی

اگر ادمها رو ازار بدی شاید از تو برنجند

شاید داد بزنن شاید مثل خود تو رفتار کنند شاید...

انها که انسان ترن از تو فاصله می گیرند

اگه ادمها رو زیاد ازرده کنی برای همیشه از تو دور می شن

واین یعنی پایان بازی زیبای زندگی

چون تو به قواعد بازی احترام نذاشتی واونها رو رنجوندی

واحساس میکنند که مجبورند به تنهایی به بازی ادامه بدن

و باور کن هیچی خسته کننده تر از تنها بازی کردن نیست

 هیچوقت...

امد اما در نگاهش ان نوازش ها نبود

چشم خواب الوده اش را مستي رويا نبود

نقش عشق و ارزو

از چهره ي دل شسته بود

عکس شيدايي در ان اينه سيما نبود

لب همان لب بود

اما بوسه اش گرمي نداشت

دل همان دل بود اما مست و بي پروا نبود

در دل بيدار خود جز بيم رسوايي نداشت

گرچه روزي همنشين جزبا من رسوا نبود

در نگاه سرد او غوغاي دل خاموش بود

برق چشمش را نشان از اتش سودا نبود

ديدم ان چشم درخشان را ولي دراين صدف

گوهر اشکي که من مي خواستم پيدا نبود

برلب لرزان من فرياد دل خاموش بود

اخر ان تنها اميد جان من تنها نبود

جز من و او ديگري هم بود

اما اي دريغ

اگه از درد دلم

زآن عشق جان فرسا نبود

حال كه من او را با همه ي دروغهايش ميپذيرم او به من ميخندد

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 خرداد1386ساعت 23:29  توسط علی گدا | 
 گفتم
نمیدانم که در قید چه هستی
طرفدار خدا یا بت پرستی
نمیدانم در این دنیای محشر
به چه عشقی چونین ساکت نشستی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گفت
طرفدار خدای عشقم ای یار
از این عاشق کشیها دست بردار
که کار بت پرست بی وفایی
نه من که غصمه درد جدایی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گفتم
خدا را با تو هرگز نیست کاری
که تو خود ناخدای روزگاری
به روی زورقی درهم شکسته
مثل ماهی که رو ابرا نشسته
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گفت
اگر من ناخدایم با خدایم
نه کن تو از خدای خود جدایم
به تو محتاجم ای یار موافق
به تو محتاجم ای همراه عاشق
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گفتم
خدای عشق تو داره خدایی
که تو دینش گناه بی وفایی
بگو رندا نمیگویی صد افسوس
تو نور ماهی و من نور فانوس
تو هشیارانه گفتی یا ز مستی
نفهمیدم که در قید چه هستی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گفت
من غرق سکوتم تو بخوان،قصه پرداز تویی
من هیچم و پوچم تو بمان،سینه و راز تویی
به تو محتاجم ای یار موافق
به تو محتاجم ای همراه عاشق
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گفتم
من غرق سکوتم تو بخوان،قصه پرداز تویی
من هیچم و پوچم تو بمان،سینه و راز تویی
من رو به زوالم دم آغاز تویی

...

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 21:21  توسط علی گدا | 
 چه تلخ ميگذرد بي تو روزگار تباهم

 چه عاشقانه , چه غمگين به راه مانده نگاهم

 به عطر ناب تو اغشته قطره قطره اشكم

 شكفته طره تو از برگ برگ دفتر اهم

 پس از تو قاصد مرگ است لحظه لحظه ي عمرم

 پس از تو مرز سقوط است در ادامه ي راهم

 غرور زخمي ام اينك نشسته بر سر راهت

 چكيده رنگ نگاهت به سرنوشت سياهم

+ نوشته شده در  شنبه 12 خرداد1386ساعت 7:1  توسط علی گدا | 
 بی تو دلم گرفته با من نمانده حالی

با من غریبه گشتی بعد از گذشت سالی

وقتی که سهم من شد یک انتظار کهنه

چشمم دگر ندارد اشکی به ان زلالی

عمری سوال کردم تنهایی خودم را

همواره شد جوابم اه و سکوت و لالی

حالا که دور دورم از پرتو نگاهت

در قلب من دوباره جایت شده چه خالی

اه ای مسافر من سهم من از وجودت

یک بغض کهنه گشته با شکلکی خیالی

با یاد تو هر لحظه چون ابر بهارم من

چتر از سر خود بر گیر بگذار ببارم من

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 20:22  توسط علی گدا | 

قلب مرا ميان غمت جا گذاشتي

تو در حريم غربت من پا گذاشتي

رفتي و در سکوت تماشا نموده ام

تنهايي مرا تو چه تنها گذاشتي

رفتي و سهم عشق براي دل تو بود

سهمي براي اين دلم آيا گذاشتي؟؟

يک بغض کال يک سبد از درد بي کسي

سهم من غريب که اينجا گذاشتي

گفتي بهار مي رسد اما دروغ بود

در قلب من غمي چه اهورا گذاشتي

مجنون ديگري شدي و دشت پيش روت

من را ميان غصه چو ليلا گذاشتي

گفتي که از بهشت نصيبي نبرده اي

آن را تمام گردن حوا گذاشتي

يک قطره اشک سهم من از روزگار شد

در لحظه اي که پا به دنيا گذاشتي

گفتم که از آتش عشقت چه کنم؟ گفت: بسوز

گفتم از اين سرفتگي چه کنم؟ گفت: بساز

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 خرداد1386ساعت 20:8  توسط علی گدا | 

یکی که تو چشماش درخت کاشته بود نگاه کرد به دیگری که

 لبش رو قفل و زنجیر زده بود.بهش گفت:کی میشه قفل و

زنجیرت رو باز کنی و اون چیزی که مدت هاست منتظرشم بهم بگی!

دیگری سرش رو تکون داد یعنی فعلا وقتش نیست.

یکی از چشم خورشیدی کمک خواست.

چشم خورشیدی انقدر به لبای دیگری نگاه کرد تا قفل و زنجیر فلزی

از حرارت و گرما آب شدن و کنده شدن.

حالا دیگری دهنش باز شده بود و می خواست حرف بزنه که دید

درختهای چشم یکی از گرمای زیاد چشم خورشیدی سبزیشو از

دست داده و خشکیده!!!  

+ نوشته شده در  شنبه 5 خرداد1386ساعت 22:12  توسط علی گدا | 

ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته

از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته

یک سینه غرق مستی دارد هوای باران

از این خراب رسوا امشب دلم گرفته

امشب خیال دارم تا صبح گریه کردن

شرمنده ام خدا یا امشب دلم گرفته

خون دل شکسته بر دیدگان تشنه

باید شود هویدا امشب دلم گرفته

ساقی عجب صفایی دارد پیاله تن

پرکن به جان مولا امشب دلم گرفته

گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است

فردا به چشم اما امشب دلم گرفته

+ نوشته شده در  جمعه 4 خرداد1386ساعت 19:48  توسط علی گدا | 

اشک هام رو که پاک می کنم روبروم نشستی .به من لبخند می زنی.

تو دلم می گم این چقدر دلش خوشه.تو این شلوغی که همه گریه

می کنن خنده از لبانش نمی ره اشک بشه تو چشماش .

شیطنت تو چشمات برق می زنه.اون قدر نگاه می کنی که من رو هم

به خنده می اندازی.هیچ وقت نمی خواهی دست از مسخره بازی برداری؟!

از جام بلند می شم.نزدیک بود سرم بخوره به تیزی لب پنجره،

از دست توکه حواس برام نمیذاری.بلند بلند شروع می کنی به حرف

زدن و خندیدن.می گم ساکت باش زشته،آخه اینجا جای این حرف ها نیست.

دنبال من راه افتادی که چی؟! و تو فقط می خندی.بلند بلند،

اصلا نگران نگاه های خشن دیگران نیستی.با خیال راحت برام جوک تعریف می کنی.

و دنبال من راه افتادی اتاق به اتاق،نمی دونم چرا دلم نمیاد شادی ات رو

خراب کنم.ای کاش می تونستم سرت داد بزنم که بسه دیگه زشته!ولی

خودم هم دوست دارم پا به پات بخندم ومسخره بازی در بیارم!

صدای ضبط قطع می شه.با صدای پریدن دگمه play انگار برق منو گرفته.

به قیافت نگاه می کنم.هنوز روبروم نشستی و لبخند می زنی و من بخاطر

میارم که صبح چقدر به خاکی که تو رو در آغوش گرفت حسودیم شد!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 خرداد1386ساعت 19:48  توسط علی گدا | 

به بهانه سوم خرداد

امروز توي محله مون باز يه مسافر اومده

محله غرق نور شده اخه يه زائر اومده


حال و هواي شهرمون امروز چقدر صفا داره

اخه بي بي شهرمون زائر كربلا داره


رفتم منم بهش بگم زيارتت قبول باشه 

برا تبرك بگيرم خاكي كه رو لباسشه


رفتم بهش بگم كه ازكرب و بلا برام بگه

بهش بگم از حرم ارباب با وفا بگه

رفتم منم سوغاتيمو بگيرم از دست خودش

رفتم بگم حسين حسين اون كه  شدم مست خودش 


ولي يه صحنه عجيب دل منو خدائي كرد 
                                                                           

ديدن اون صحنه اون همه محله رو هوايي كرد


ديدم مسافر بي بي از خود لاهوت اومده         

زائر كربلاي ما ميون تابوت اومده

محله غرق گريه شد ولي بي بي گريه ميكرد
 
برا جوون خوشگلش شادي دومادي ميكرد

ميگفت مسافرم ديگه به خونه اومد ز سفر
   
حسابي سر بلند شدم  اگر چه اون نداره سر


ميگفت كه پيش فاطمه عزيز و رو سفيد شد م

دعاي من قبول شده كه مادر شهيد شدم

رفتم جلو تا ببينم  صورت اون مسافرو
      
قشنگ تماشا بكنم پرستوي مهاجرو

ولي تو تابوتش نبود  هيچ اثري از بدنش
   
فقط يه مشتي استخون بودش ميون كفنش

امروز توي محله مون...باز يه مسافر اومده...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 خرداد1386ساعت 23:16  توسط علی گدا | 
خدا فرشته اي فرستاد تا گوسفند بيتابی را ارام کند.

فرشته امد و نوازشش کرد و گفت:چقدر قشنگ است اين که قرار است

خودت را ببخشي تا زندگي باز هم ادامه پيدا کند.ادم ها سپاسگزار تو

اند.قوت قدم هايشان از توست.تاب و توانشان هم.تو به قلب هايشان کمک

مي کني تا بهتر بتپد،قلب هاييکه مي توانند عشق بورزند.پس مرگ تو به

عشق کمک مي کند.تو کمک مي کني تا ادم امانت بزرگي را که خدا بر

شانه هاي کوچکش گذاشته بر دوش کشد.تو و گندم و نور ،تو و پرنده و

درخت همه کمک مي کنيد تا اين چرخ بچرخد،چرخي که نام ان زندگي

است.گوسفند ارام شد و اجازه داد تا چاقو گلويش را ببوسد.او قطره قطره

 به خاک چکيد،اما هر قطره اش خشنود بود ،زيرا به خدا،به عشق،به

زندگي کمک کرده بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 خرداد1386ساعت 19:48  توسط علی گدا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من درد ترا زدست اسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم

نوشته های پیشین
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
آرشیو موضوعی
اتل متل یه بابا(غم یک درد)
شعر و غزل و متن
کادو ژانویه
بیاد مادر
ترفند ، اموزش ،نرم افزار
مذهبی و مناسبتها
عمومی
مولا علی
پیوندها
{تنها یاورم}
{از گذر گل تا دل... 2}
{از گذر گل تا دل... 1}
{خلوت دل}
{راز داران}
{عشق فراموش شده#صدف}
{نوشته های بیاد ماندنی}
{غصه دار تنها}
{دریا}
{دربدر هستی}
{بنام خالق عشق}
{پاییزان}
{گریه نمی کنم...}
{انتظار خورشید}
{تنها...}
{همسایه دیوار به دیوار}
{عشق فراموش شده#امید}
{دو عاشق#رضاومریم}
{مسافر دشت شقایق}
{من خدا را دوست دارم}
{سیب ابی}
{شبگرد}
{در انتظار...}
{حسرت}
{گمشده من}
{عشق الهی}
{منم تنهام}
{تنها در غربت}
{همراز دل}
{دیوونه عشق}
{فریاد سکوت}
{ستایشگر}
{اخرین نفر}
{محمد دهدار شاد باش و ...}
{بازی سر نوشت}
{دلی به دریا بزن}
{پروین}
{علم و ادب}
{عصاره جوانی}
{معشوق بی وفا}
{عشق و خنده}
{ناصریا...}
{یا تو یا هیچکس دیگه}
{یادداشتهای زهره}
{وصل ممکن نیست همیشه...}
{پرنیان}
{مادرم ، ارام جانم...}
{سفیر سیمرغ}
{ساز شکسته}
{می ناب}
{بیا تو}
{سر دفتر دلهای شکسته}
{خطابهء تدفین}
{پسر تنها}
{پرسه ها}
{چهره پنهان}
{شعر و ادبیات}
{عروسک}
{همهء احساس من...}
{عاشقانه ترین لحظات...}
{تنها یار من}
{بودن یا نبودن...}
{عشق؟؟!!!،شایدهمه چیز...}
{به نام او}
{اغاز کسی باش که پایان...}
{عشق واقعی خداست}
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

راز دل...

راز چشم...

Search Engine Optimization

ليست وبلاگ‌های به روز شده