تبليغاتX

http://raze-cheshm.com

عشق@دوستی@صداقت@مهربانی@شعر و ...
ما همه فانی و او پا بر جاست عشق را میگویم بی گمان عشق خداست

وداع...

مــي رسد شب تـا بيارامد به بالين جان خسته
چشــم مــانده بـر رهــــم اما به بيداري نشسته
در ســـرم ديگـر نمانده شور و غوغاي جواني
بي نشاط و نـــا اميــدم در فضايي سرد و بسته
منتظــــر بنشستـــه ام امــا بخوانــد ســــاربانم
گــــويدم برخيز اي جان ، کاروان از جاي جسته
من بـــه خواهش گويمش لختي تحمل شايد ايد
اخـــــرين بارش ببينـــم ان مه خوب و خجسته
بغض بسته راه گريه ، اشک خشکيده به چشمم
از غــم هجران خميده پشت من گويي شکسته
بانگ بر خود مي زنم گر اين چنين زارم ببيند
واي بــر من گــر بگريد  زيـن تمنــا دل برسته


گذشته شب ز نيمه 
چراغ خانه خاموش 
همه خوابيده در گوش و کناري
و من بيدار بيدار
دو چشمانم ...

از ديد مولانا مهمترين حسن شب در اين است که در ان ريا نمي کنيم

امشب صداي سكوت خانه شكست
اي اشك هاي بي صدا ، بغض هاي فرو خورده در گلو
امشب شما را چه مي شود ؟!
نكند باز بارش باران
ياد ان روز ها به دل امد
...

گفتم به كسي حال دلم باز نگويم
بر پرده ي اسرار شده راز نگويم

بيش از دو سال در اين وب بودم وبی که برگ برگ ان و نظرات دوستان برام خاطره است چه ان دوستاني که هميشه نظرات محبت اميز داشتند و چه ان دوستاني که  نظرات طنز اميز برايم به يادگار گذاشتند ، همه شما را دوست دارم که مشوقم بوديد براي نوشتن...
هرگز فراموشتان نمي کنم ، اميدوارم همه چشمي حق بين و زيبا داشته باشيم

دلم مي خواست قبل از وداع يک پست ديگه داشتم :

با دلي خسته و غمگين همه سال

دور از اين جوش و خروش

مي روم جانب ان دشت خموش

تا دهم بوسه بر ان سنگ کبود

تا کشم چهره بر ان خاک سياه

اما:

خون دل ، اشک روان ، ناله شب ، اه سحر
جمع گشتند به منظور پريشاني ما

سبزه را گفتـــم تحمل بـــــايدت سرماي دي
تـــــا بهــــــار ايد تـــــرا با سنبلان همتـا كنم

 

شب سنگين شده پهن و نشسته بر دل انبوه جنگل 
روي امواج خروشاني كه كف اورده برلب مي زند بر ساحل سنگي

ميان دشت نمناكي كه غوكانش به اواز تمنا
مي زند سو سو چراغ خانه اي 
مردي به تنهايي نشسته 
خلوتش با اشك تلخ دختر شيرين تاك
لحظه اي شايد بياسايد 
 
كسي در مي زند اهسته مي گويد 
تو اي تنها نشين شب مرا مهمان نمي خواهي ؟
 
بگوشش خوش نوا اما به ترديد
مرا مي گويد او يا بر در همسايه مي كوبد ؟
و يا شايد كسي گم كرده ره 
ره خانه مي جويد
ها ..! دانستم شب است و خلوت و تنهايي و وهم و خيالات
صداي باد بايد بوده باشد
صداي غوك در تالاب شايد
يا صداي هول شب در جنگل بالا
صداي موجها بر ساحل دريا
چه مي دانم صداي چيست مي ايد
منم اينجا غريب و بي نشانه
كسي ما را نمي خواند
كسي با من نمي گويد
بكار خويش باش اي چشم نمناك


 
!!!

ديگر در اين‌ دلها ، دلِ دريا شدن‌ کو؟
ديگر در اين‌ سرها ، سربي‌سر شدن‌ نيست‌
اين‌ تيغ باد و اين‌ جنون ‌، اين‌ گوي‌ و ميدان‌
ام‍ا گُلي‌ را غيرت‌ پرپر شدن‌ نيست‌
ساقي‌ ، همان‌ ساقي‌ است‌ ، ميخانه‌ همان‌ است‌
تنها دل‌ ما لايق‌ ساغر شدن‌ نيست
بارانتان‌ را از هواي‌ ما نگيريد
هر چند در ما حس‌ و حال‌ِ تر شدن‌ نيست


 كوتاه مي گويم سخن
فرصت ندارم
ترسم كه اشك حسرتم
بر گونه ايد


يـادتان اينجا بماند يادگار
نامتان در حرف دل شد ماندگار
امشـب اي ياران ، مـرا مهمان كنيد
چاره اي بـرسينـه ســوزان كـنيد
مســت مسـت بـاده نـابم كـنيد
از دعـا سيراب سيرابم كـنيد
گوشه اي افـتاده مست و باده نوش
درهمين دور و برا امشب خـموش

در طي اين دو سال و اندي اگر با نوشتن مطلب و يا دادن نظري نا خواسته باعث رنجش دوستي شدم عذر خواهي مي کنم

بلبل از گل بگذرد گر در چمن بيند مرا
بت پرستي کي کند گر برهمن بيند مرا
در سخن پنهان شدم مانند بو در برگ گل
ميل ديدن هر که دارد در سخن بيند مرا


و در اين مدت دوستان وهم پيوندهايم را فراموش نميکنم و مرتب سر خواهم زد

زندگی ، گرمی دل های به هم پيوسته ست

تا در ان دوست نباشد همه دلها بسته ست

شايد دور ، شايد نزديک ، روزي بر مي گردم و دوستان و هم پیوندی هایم را اگر همراهيم کنند همراهم خواهم برد...

در ديــــده ي مــــن اندر آ  وز چشــم من بنگـــر مرا
زيــرا بــــرون از ديــــده هـــا منزلگهـــي بگــزيده ام

 ؟؟؟

 ALI...

+ نوشته شده در  جمعه 20 دی1387ساعت 3:47  توسط علی گدا | 

همه شبهاي غم ابستن روز طرب است

يوسف روز ز چاه شب يلدا ايد

...یلدا...

شب دراز است از بهر راز گفتن و حاجات خواستن و چنين است که مولانا راز و رمزي با شب داشته :

بيگاه شد بيگاه شد ، خورشيد اندر چاه شد

خورشيد جان عاشقان در خلوت ا...شد

و در مورد زيبايي شب براي عاشقان گفته :

اي خداوند يکي يار جفا کارش ده

دلبر عشوه گر سرکش خونخوارش ده

تا بداند که شب ما به چسان مي گذرد

هم عشقش ده و عشقش ده و بسيارش ده

+ نوشته شده در  شنبه 30 آذر1387ساعت 22:35  توسط علی گدا | 

گر مُحرم عيدند همه کعبه ستايان


تو محُرم مي باش و مکن کعبه ستايي

مست...

 تبريک بر اهل ولا عيد ولايت امده
در موضع خم غدير شيرين حکايت امده

چشمان خصم مر تضي امروز نابينا شود
وحي خدا قول نبي اندر حمايت امده

گويد خدا در روز خم کامل نمودم دين خود
نعمت تمامي گشته و روز رضايت امده

گويد فراز منبري باب گرام فاطمه
مردم ز بعد من علي بهر امامت امده

يارب حبيبش دار تو هر کس که دارد حب او
خصم تو باشد ان کسي کو بي رضايت امده

امروز باشد شادي اولاد زهراي بتول
عيدي زمهدي کن طلب کو با عنايت امده

اي شافع روز جزا مولا علي مرتضي
اشفغ لنا نزد خدا وقت رعايت امده

خجسته عيد سعيد غدير خم ، عيد امامت و ولايت

بر دلدادگان مولا مبارک باد

 

عید...


اين سفر با هر سفر نزد پيمبر فرق داشت

با همه حج رفتنش اين حج اخر فرق داشت


زير بار ايتي‏ ، وحي از نفس افتاده بود

لحن گفتار خدا اين دفعه ديگر فرق داشت


صبحدم حق با نبي اتمام حجت كرده بود

ظهرگاه مصطفي در خم سراسر فرق داشت


هيچ كس احساس او را در غدير خم نداشت

حال پيغمبر به شكلي حيرت اور فرق داشت


پشت و روي سكه ي يك عده را انگار ديد

فعل انهايي كه با افكار در سر فرق داشت


زير رگبار نگاه ابرهاي تيره بخت

لهجه ي باراني خورشيد اخگر فرق داشت


گفت : من موسايم و هارون همراهم عليست

گرچه نزد سامريها اين برادر فرق داشت


گفت : هر كس را منم مولا ، علي مولاي اوست

حرفشان اين شد كه مقصود پيمبر فرق داشت

 

حلم و صبر و سکوتش ، در مدت بيست سال و اندي ، به خاطر مصالح کلي اسلام  و مسلمين ، در حالي که خار در چشم و استخوان در گلو داشت حقيقتي است دردناک و شگفت انگيز که تاريخ هرگز فراموش نخواهد کرد

مظلوم تاریخ... 


سر حلقه ديوانگان مولا اميرالمومنين

راز دل شيدا دلان مولا امير المومنين

خواهم که سر مستت کنم از ساغر مولا علي

هم نيست هم هستت کنم از ساغر مولا علي

شيدا شوي رسوا شوي سر مست و بي پروا شوي

مجنون در بستت کنم از ساغر مولا علي

تا غرق در مستي شوي فرمانده ي هستي شوي

يعني تهيدستت کنم از ساغر مولا علي

در بارگاه عزتش در کبرياي رفعتش

خوارت کنم پستت کنم از ساغر مولا علي

دل بر سر کويش دهي خاطر به گيسويش دهي

دلبند و پابستت کنم از ساغر مولا علي

علي عليه السلام در ان گردبادهاي اغراض و جهالت و در طوفان‌هاي کينه توزي از مطامع دنيوي ، ناشناخته بود و سخنان اتشين و مواعظ از دل برخاسته اش در دل هاي قسوت گرفته و سنگين ، کمتر اثري نداشت تا جايي که امام سر به بيابان مي‌نهاد و درد دل را تنها با خواص اصحابش در ميان مي‌گذاشت يا در سکوت عميق چاه درد تنهايي را باز مي‌گفت ، به واقع علي مظلوم تاريخ است


تا که سر زد از افق خورشيد تابان غدير
گرم شد دلهاي ما از عشق سوزان غدير

بلبل طبعم شده از يمن عيد عاشقان
با دو صد شور و نوا مست و غزلخوان غدير

سر خوش و مستيم چونان عاشقان حيدري
شکر الله گشته ايم از باده نوشان غدير

در دو عالم شيعه ي عشقيم و مست حيدريم
غوطه ور گشتيم در درياي جوشان غدير

عشق يعني رقص خون بر گرد عشق مرتضي
سر سپردن در مسير رهسپاران غدير

عشق يعني سوختن ، پرپر شدن ، پروانه وار
گرد شمع عاشقي با عشق تابان غدير

عشق يعني بي خود از خود گشتن و دلدادگي
بر علي مرتضي ان پير ميدان غدير

شد به امر خالق يکتا علي شاه ولا
گشته حجت بر همه پيغام يزدان غدير

بعد ختم المرسلين خورشيد تابان مصطفي
شد ولي شير خدا مهر فروزان غدير


در دو عالم عاشق شاه ولايت گشته ايم
اين سعادت شد نصيب از يمن احسان غدير

اتش عشق علي زد شعله ها بر سينه ها
مرحبا بر رهروان و بيقراران غدير

 واقعه غديرحادثه اى تاريخى نيست كه در كنار ديگر وقايع بدان نگريسته شود ، غدير تنها نام يك سرزمين نيست ، يك تفكر است ، نشانه و رمزى است كه از تداوم خط نبوت حكايت مى كند ، غدير نقطه تلاقى كاروان رسالت با طلايه داران امامت است

رمز غدیر...

ارى غدير يك سرزمين نيست ، چشمه اى است كه تا پايان هستى مى جوشد ، كوثرى است كه فنا بر نمى دارد ، افقى است بى كرانه و خورشيدى است عالمتاب

غدیر...


نامت اگر ادامه ي نام خدا نبود
بي شك چنين بلند و چنين دلربا نبود

مولاي من ! چگونه بگويم چگونه اي
حتي بدون عشق تو عالم بنا نبود

بگذار صادقانه بگويم كه تا هنوز
نامي به دلنشيني نام شما نبود

پروردگار نيمه شب و كيسه هاي نان
در كوفه بي تو روشني سفره ها نبود

بالايي انقدر كه چنين از تو گفته اند:
با تو كسي شبيه خدا هم صدا نبود

مانند تو خدايي من در جهان كسي
با نخل و چاه گريه و شب اشنا نبود

تو ان خداي مرد زميني كه گفته اند
روي زمين اگر تو نبودي خدا نبود


من غديرم !
برکه ارميده در دل صحرا ، اما جاري تا عمق تاريخ ، از اين کران تا ان کران و تا همه بيکران ها !

من غديرم !
چشمه جوشان عشق و ايمانم ، پيام اور ازادي انسانم

من غديرم !
طنين اواز حقيقت برکه اي از نور ، ناي سبزه زاران حيات

من غديرم !
سايه سار اميد رهايي بشر ، روح ماندگار معنا ، حديث حادثه اي والا

من غديرم !
يادگار يادها و تلاوت ارزشهاي تاريخ ، تداوم رسالت و توحيد ، بازتاب فريادهاي خورشيدي !

من غديرم !
مضربي از مهبط ادم و بهشت ، حاصل جمع عشق و ايمان و استقامت و ظفر

من غديرم !
سرشار از انديشه روشن تاريخ و صداي شادي اب در مهتاب

من غديرم !
دل مايه ابراهيم خليل ، در پي ريزي کعبه ايمان و فرا بردن پايه هاي اسلام ، تا عرش خداوندي و بارگاه کبريايي

من غديرم !
خطي از خدا تا امتداد همه تاريخ !

من غديرم !
سرشار از برکت نوحه هاي نوح و مددکار رهايي کشتي او ، در تلاطم طوفان !

من غديرم !
عرصه و ابشخور اهوان رميده ، اهواني که به عزم رهايش ، وادي به وادي به شوق مي پويند و بيابان تجلي  و نور و طور را ، مي جويند

من غديرم !
فرزند سعي ساره و هجر هاجر و زمزمه ي زمزم !

من غديرم !
پاره اي از نيل که موسائيان ، به نشاط فرو رفتن در رحمت و برکت پروردگار ، در ان گام نهادند و به سلامت و ميمنت و برکت ، از ان فراز امدند

من غديرم !
جان بخش دلها ، همچون دم عيساي مسيح ، و متبرک از زهد زکرياي پيامبر

من غديرم !
ياد ايه ميثاق و کمال ، برکه اي فزونتر از دريا ، مشعل جاودان سوز مبارک

من غديرم !
معبد همه ديدگان نافذ حق بين ، و رستنگاه برگ و گل و باد و افتاب

من غديرم !
نظرگاه شبان وادي ايمن  قبله گاه و راهنماي خضر نبي !

من غديرم !
کرامت دستان سبز تاريخ ، سنگ نشان همه دلدادگان دريا دل !

من غديرم !
تبلور متن متيني از راهبري همه رهروان حق جوي عدالت مدار ايمان پناه

من غديرم !
پايگاه عرفان خوشه هاي پر ثمر ايثار و عشق و تجلي و ارمان و جايگاه فرود فرشتگان و فرشته سانان و سبکباران

من غديرم !
تداوم رسالت گل سرخ ، در باغستان توحيد

من غديرم !
استمرار روزهاي افتابين و شبهاي ماهتابي

من غديرم !
بهاي هر چه ، بهارانست ، طراوت قطره قطره اي که ، از باران است... !

قبله دل...


برکوفه و خاک علي ، اى باد صبح ، ار بگذرى
انجا به حق دوستى کز دوستان ياد اورى

خوش تحفه اى زان اب و گل ، بوسيده ، بردارى به دل
تا زان هواى معتدل پيش هواداران برى

با او بگويي : کاي ولي ، وى سر احسان و يلى
زان کيمياى مقبلى درده ، که جان مي پرورى

اى قبله روح و جسد ، وى بيشه دين را اسد
ذات تو خالى از حسد ، نفس تو از تهمت برى

کافى کف کوفى وطن ، صافى دل صوفى بدن
هم  بوالوفا ،هم  بوالحسن ، هم مرتضي ، هم حيدرى

هستى نبى را ابن عم ، از روى معنى لحم و دم
زان گونه بودى لاجرم ، زين گونه دارى سرورى

کفر از کفت شد کاسته ، دين از تو شد اراسته
از زير دستت خاسته ، صد چون جنيد و چون سرى

بوذر وکيل خرج تو ، سلمان رسيل درج  تو
گردون چه داند ارج تو؟ تو افتاب خاورى

بر پايه علم تو کس ، زين ها ندارد دسترس
مهدى تو خواهى بود و بس ، گر مهد اين پيغمبرى

هم کوه حلمش را  کمر ، هم  چرخ  خلقش را قمر
هم  شاخ شرعش را  ثمر ، هم شهر علمش را درى

علم  از تو گشت اندوخته ، شرع از تو گشت افروخته
از ذوالفقارت سوخته ، ايين کفر و کافرى

ياسين ز نامت ايتي ، طاها ز علمت رايتى
کشف تو از مه غايتي ، برداشت مهر دخترى

شمعى و ماهت هم  نفس ، پيشى نگيرد بر تو کس
هر چند شمع  از پيش و پس ، فارغ بود ، چون بنگرى

هم تيغ داري ، هم علـم ، هم علم  داري ، هم حکم
هم زهد دارى هم کرم ، ديگر چه باشد مهتري؟

از مهر در هر منزلي ، مهرى نهادى بر دلى
همچون سليمان ولي ، ديوت نبرد انگشترى

خط  ترا نقاش چين ، ماليده بر چشم و جبين
کلک تو از روى زمين ، گم  کرده  نقش ازرى

راى تو دشمن مال را ، رويت مبارک فال را
نهج تو اهل حال را ، کرد از بلاغت ياورى

 

نقطه ي تشعشعها ! خال روي بسم الله
از تو مي شود روشن جاده هاي مهر و ماه

از تو شورشي در اب ، از تو خيزشي در خاك
تو چه گفته اي با نخل ؟ تو چه گفته اي با ماه ؟

در گريز اب و خاک ، لنگ مانده بود عالم
باد لطف تو پيچيد ، اتش تو شد همراه

در لطافت خلقت ، ما فقط تو را ديديم
چشم ما كه عين توست ، مي شود مگر گمراه؟

در شب فراموشي خويش و خاك و خاموشي
تا كه دست ما گيري ، چشم ما تو را در راه


در ساعتي شگفت ، مکعب شکست و بعد
مردي به جاي قبله ي مردم نشست و بعد

رکعـت شـد و نمـاز شد و حمـد و سوره شد
امـد طلسم مسجـديـان را شکــست و بعد

با يک نــفر شبيه خـودش گشـت روبرو
خود را گرفت ثانيه اي روي دست و بعد

ايات نوبري ز درخت انار چيـد
و خواند از تشهدش : از بود و هست و بعد

مثلِ مَثل شد و به زبان همه شکفت
از راه حلق در ته دل ريشه بست و بعد

چون روح در نسوج گياهان حلول کرد
يک خوشه خورد از خودش و کرد مست و بعد

مقداري از ترشح او را زمين چشيد
قيمت گرفت خاک اراضي پست و بعد

ما را ببخش ما که گناهي نداشتيم
او خواست اهل باديه را بت پرست و بعد

هر سال گفت تا که بگويند شاعران :
در ساعتي شگفت مکعب شکست وبعد...


جلوه ‏گر شد بار ديگر طور سينا در غدير
ريخت از خم ولايت مى به مينا در غدير

رودها با يكدگر پيوست كم‏كم سيل شد
موج مى‏زد سيل مردم مثل دريا در غدير

هديه جبريل بود اليوم اكملت لكم
وحى امد در مبارك باد مولى درغدير

با وجود فيض اتممت عليكم نعمتى
از نزول وحى غوغا بود غوغا در غدير

بر سر دست نبى هر كس على را ديد گفت‏
افتاب و ماه زيبا بود زيبا در غدير

بر لبش گل واژه  من كنت مولا تا نشست‏
گلبن پاك ولايت شد شكوفا در غدير

بركه خورشيد در تاريخ نامى اشناست‏
شيعه جوشيده ‏ست از ان تاريخ انجا در غدير

گرچه در ان لحظه شيرين كسى باور نداشت‏
مى‏توان انكار دريا كرد حتى در غدير

باغبان وحى مى‏دانست از روز نخست‏
عمر كوتاهى ‏ست در لبخند گل ها در غدير

ديده‏ها در حسرت يك قطره از ان چشمه ماند
اين زلال معرفت خشكيد ايا در غدير؟

دل درون سينه‏ها در تاب و تب بود اى دريغ‏
كس نمى‏داند چه حالى داشت زهرا در غدير

اهل...

غدير نه اغاز بود و نه انجام ، اما هر انجامي را اغاز است و هر اغازي را سر انجام ، اگر فضيلتي هست سر در خم او دارد

همه سال غدير را جشن مي گيريم شادي هاي او را پاي مي کوبيم و دست مي افشانيم از ما که جز غم ميراث نمي گذاريم ، ما باز ماندگان نسلي هستيم که از حج جز خبري از بقيع و پيامي از غدير نمي اورند ، شگفتا که از انان صفا را پرسيديم سعي غدير را گفتند ، از کعبه خبر خواستيم محله بني هاشم را نشاني دادند ، زمزم را پرس و جو کرديم نسيم فرات را تغزل کردند ، چاووش خوانديم نوحه سر دادند ، ريگهاي مشعر و منا را سوغات خواستيم غبار بيت الحزان در کام ريختند ، از حج که باز مي گشتند حاجي نمي شدند غديري بودند

غدير فاصله راهي است که ادم تا بهشت تسليم پيمود و ابراهيم تا گلستان يقين ، و نوح تا جودي امن ، و موسي تا زمين موعود ، و عيسي تا اسمان چهارم و محمد تا بيت معمور ، پايانه کارواني است که از ميان اب نيل و اتش نمرود گذشته است و سالار ان بر عصاي موسي تکيه کرده است و داود نغمه خوان شتران اوست

اينجا غدير است ان سو سقيفه و ان سوتر ...
انذار عشيره در غدير هم تنها ماند
 
غدير شناسنامه مردي است که راه هاي اسمان را مي دانست و چاه هاي مدينه را مي شناخت ، خانه او دري به بيت الاحزان داشت ، فرزندانش در بقيع باليدند و همان جا سر بر تيره خاک گذاشتند ، کوفه را به نام خود اراست اما ياد او در نجف ارميد ، زخم سقيفه را تا جمل مدارا کرد ، در صفين ناله برداشت و در نهروان جاي ان زخم را از دل به فرق سر برد

غدير غمنامه وحي است ، رويارويي لطف با قهر : از اسمان لطف مي باريد و زمينيان قهر مي پراکندند انجا شرري کمر شعله بست ، اما بس انگشت خيانت که بر او فرود امد و روزي چند ، غدير خموشانه گريست ، گريست و گريست تا انکه عاشورا سر بر اورد و به تسليت او امد

غدير تفسير بدر و احد و شان نزول صفين و نهروان است ، بدر عدالت مي خواست ، احد شجاعت را ارزو مي کرد ، خيبر تماشاي صداقت را تقاضا داشت ، و غدير آمين ان همه دعا و ثنا بود ، اما انان که عدالت را و صداقت را و کرامت و نجابت را اجابت نمي خواستند به يک تير چند نشانه رفتند و غدير را همان جا که زاد از پاي در اوردند

اي غدير ! تو را خواندم و علي را خواستم که تو بهين بهانه اي ، بهانه دل براي گريز از نامبرد معشوقي ، هر گاه نام تو مي ايد ياد او همه چيز را بر هم مي زند که تو اغشته ترين نام و اميخته ترين جاي با نام و ياد اويي !

غدير ، فرياد مرا بشنو و با ان جان جانان بگو که روزگار درازي است که بر کوير زندگاني ما قطره اي نباريده ، باران رحمتت را دريغ مدار !

قرنهاست که ارزومند لحظه اي از روزهايي هستيم که دارالحکومه تو حجله بخت انها بود و با لب و دهان تو زيبايي را معاشقه مي کردند ، ان روزهاي خوب شبها را به استقبال نمي رفتند تا لختي بيشتر کنار تو باشند

اي غدير ! بر تنهايي ما رحم اورده اي ؟ يا خود از گوشه نشيني به تعب افتاده اي ؟ گل مي افشانيم و مي در ساغر مي اندازيم ، باشد که با ما همراه تر شوي که پيشتر بودي و بنياد غم را سست تر از ان خواهي که جان ما را بفرسايد و تولدت را شادماني کردن نتوانيم

غدير ! تو را تهنيت بگويم يا خويش را ؟ تو را که خويش را بر نام او زدي يا خود را که نسب از او برديم و حسب بدو باختيم و به همين جرم نا بخشودني زير باران ظلم و ناجوانمردي هر روز روح مي فرساييم

اي ان خم که از تو باده ها مست اند  ! ديروز تو را در گوش ما زمزمه کردند ! امروز جشنت را ميگيريم و فردا سند علي خواهان هنگام پرس و جوي فرشتگان در دادگاه محشري

اي خرم از روي تو گلزار عمر ! چه درياها که از تو گسترده اند ، چه رودخانه ها که از تو جاري اند و چه عشقهاي سوزان که شرمندگي از تو را تا ان سوي وصال پاس خواهند داشت

اي خداي غدير ! ما را که هوا خواه دولت اين روز بزرگيم قطره اي از زلال او بنوشان...

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آذر1387ساعت 23:4  توسط علی گدا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من درد ترا زدست اسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم

نوشته های پیشین
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
آرشیو موضوعی
اتل متل یه بابا(غم یک درد)
شعر و غزل و متن
کادو ژانویه
بیاد مادر
ترفند ، اموزش ،نرم افزار
مذهبی و مناسبتها
عمومی
مولا علی
پیوندها
{تنها یاورم}
{از گذر گل تا دل... 2}
{از گذر گل تا دل... 1}
{خلوت دل}
{راز داران}
{عشق فراموش شده#صدف}
{نوشته های بیاد ماندنی}
{غصه دار تنها}
{دریا}
{دربدر هستی}
{بنام خالق عشق}
{پاییزان}
{گریه نمی کنم...}
{انتظار خورشید}
{تنها...}
{همسایه دیوار به دیوار}
{عشق فراموش شده#امید}
{دو عاشق#رضاومریم}
{مسافر دشت شقایق}
{من خدا را دوست دارم}
{سیب ابی}
{شبگرد}
{در انتظار...}
{حسرت}
{گمشده من}
{عشق الهی}
{منم تنهام}
{تنها در غربت}
{همراز دل}
{دیوونه عشق}
{فریاد سکوت}
{ستایشگر}
{اخرین نفر}
{محمد دهدار شاد باش و ...}
{بازی سر نوشت}
{دلی به دریا بزن}
{پروین}
{علم و ادب}
{عصاره جوانی}
{معشوق بی وفا}
{عشق و خنده}
{ناصریا...}
{یا تو یا هیچکس دیگه}
{یادداشتهای زهره}
{وصل ممکن نیست همیشه...}
{پرنیان}
{مادرم ، ارام جانم...}
{سفیر سیمرغ}
{ساز شکسته}
{می ناب}
{بیا تو}
{سر دفتر دلهای شکسته}
{خطابهء تدفین}
{پسر تنها}
{پرسه ها}
{چهره پنهان}
{شعر و ادبیات}
{عروسک}
{همهء احساس من...}
{عاشقانه ترین لحظات...}
{تنها یار من}
{بودن یا نبودن...}
{عشق؟؟!!!،شایدهمه چیز...}
{به نام او}
{اغاز کسی باش که پایان...}
{عشق واقعی خداست}
{یار دلنواز}
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

راز دل...

راز چشم...

Search Engine Optimization

ليست وبلاگ‌های به روز شده